انسان گاهی اوقات انگار خودش را در جایی از زمان جا گذاشته است. لحظه‌ای که یادآوریش آدم را به نقطه‌ای میخکوب می‌کند. برخی چیزها دکمه فراموشی ندارند فقط دکمه On و Off دارند که آن را روشن نگه داریم یا خاموش کنیم. دوستان خوبی که داشتیم و الان نداریم یا اگر داریم باید به کیلومترها فاصله بینمان فکر کنیم. دوستان مجازی که داشتیم و الان  نداریم یا اگر داریم خیلی وقت است چراغشان را خاموش کرده‌اند و دیگر نمی‌نویسند.

قبلا چقدر زمان وجود داشت تا با هم باشیم اما الان این قدر زمان کم شده و مشغله زیاد شده است که گاهی برای همین چند خط نوشتن در وبلاگ هم باید کلی برنامه‌ریزی کنیم تا برسیم چند خطی بنویسیم. اوضاع فرق کرده است و دیگر مثل گذشته نیست. برخی دوستان هم که مدام از گذشته و بلاگفایی بودن و ... حرف می‌زنند. می‌گویند قبلا ما اینجور بودیم نمی‌دانم وبلاگ‌های بامحتوایی داشتیم که کلمه به کلمه‌اش با طلا نوشته شده بود. نمی‌دانم یک سری چیزها می‌نویسند که انسان را به همه چیز کافر می‌کند و در انتها می‌گویند که بلاگفایی‌ها می‌دانند من چه می‌گویم. مثل داستان کشور خودمان است که الان چیزی برای عرض اندام نداریم و دائم گذشته خود را بر سر این و آن می‌کوبیم و از فلان و بهمان بودنمان حرف می‌زنیم. به هر حال کافی است چند خط از وبلاگ این عزیزان را بخوانی تا بلاگفایی بودن خود را به سرعت انکار کنی. وبلاگشان در واقع داغون که چه عرض کنم، به قول نسل جدید داغان است.

در گذشته وبلاگها کمتر بود و حس خاصی برای وبلاگ داشتن وجود داشت اما همان زمان هم وبلاگ‌های بی‌محتوا وجود داشت که آرشیو آن در گوگل هم موجود است. چیزی که الان بیشتر شده است

پشت هر تلاشی موفقیت است. هر کسی که تلاش می‌کند در نهایت موفق می‌شود. بعد از جام جهانی و گرفتن پنالتی رونالدو بود که سایت‌ها، روزنامه‌ها و تلویزیون و همه جا پر شده بود از اینکه علیرضا بیرانوند سختی کشید و موفق شد. دائم از این صحبت می‌شد او در میدان آزادی می‌خوابید، رفتگری می‌کرد، در پیتزافروشی کار کرد اما در نهایت موفق شد.

راستش اگر چند سال پیش بود من هم همین حرفها را می‌زدم ولی الان دیگر کمی محتاط‌تر شده‌ام. شاید با بیشتر زندگی کردن و دیدن زندگی دیگران، دیگر به خود اجازه نمی‌دهم اینقدر صریح حکم صادر کنم. تلاش خوب است اما نمی‌توانم بگویم پشت هر تلاش و سختی موفقیت است.

علیرضا بیرانوند سختی کشید و موفق شد اما بسیاری از آدم‌ها در میدان آزادی شب‌ها سر کردند و به همان اندازه هم سختی کشیدند و بسیار بیشتر هم استعداد در فوتبال داشتند اما موفق نشدند. 

زندگینامه افراد کارآفرین را خوانده‌اید. افرادی که داستانشان پر از سختی است. نمی‌دانم یکی ظرف می‌شسته، یکی پول غذای خود را نداشته و ... در نهایت بعد از سختی‌ها یکدفعه موفق می‌شوند. خب قبول این انسان‌ها بعد از سختی‌ها موفق شده‌اند اما اگر یک سری به زندان‌ها بزنیم متوجه می‌شویم که یکسری افراد هم خیلی سختی کشیده‌اند و تلاش کرده‌اند اما در نهایت زندگی امانشان نداده و از پس مخارج بر نیامده و الان سر از زندان در آورده‌اند. چرا کسی از این افراد و سختی‌هایشان حرف نمی‌زند.

چیزی که الان فکر می‌کنم درست است این موضوع می‌باشد:

علوم عصب‌شناختی، چگونگی تصمیم‌گیری، خطاهای ذهنی از جمله موضوعاتی هستند که اکثر دوستانم علاقه دارند در وقت آزاد به مطالعه آن بپردازند. علوم شناختی  از آن رشته‌هایی که خواندنش بسیار جذاب به نظر می‌رسد.

حوزه علوم شناختی یا علوم ذهنی نحوه دریافت و استفاده از دانش و اطلاعات را در ذهن افراد بررسی می‌کند. بنا به تعریف هربرت الکساندر سایمون علوم شناختی یعنی مطالعه هوش و نظام‌های هوشمند با توجهی خاص به محاسبه رفتارهای هوشمندانه. این یعنی برای توسعه علوم شناختی ما نیاز به رشته‌های مختلفی مثل هوش مصنوعی، روانشناسی، فلسفه و ... داریم. در این بین سوگیری شناختی (cognitive biases) یکی از موضوعات مورد توجه است که در علوم شناختی به آن پرداخته می‌شود.

سوگیری شناختی (cognitive biases)

همه ما به اقتضای شرایط زندگیمان در معرض قضاوت و تصمیم‌گیری هستیم. خواه دانشجو باشیم یا استاد، خواه مدیر باشیم یا کارمند، خواه ثروتمند باشیم یا فقیر، خواه زن باشیم یا مرد و ... ذهن آدم مستعد بسیاری از انحرافات و سوگیری‌ها است. دانشمندان علوم ذهنی و شناختی به فرآیندهایی که در آن ذهن منحرف می‌شود و به جانبداری از قسمتی از واقعیت می‌پردازد، جهت‌گیری یا سوگیری ذهنی می‌گویند. در واقع خطاهایی هستند که به صورت نظام‌مند منجر به گرایش، باور و نگرشی غلط می‌شوند و در تصمیم‌گیری، استدلال، شناخت  و قضاوت ما تأثیر می‌گذارند.

به باور پژوهشگران، سوگیری ذهن الگویی نظام‌مند دارد که با رشد و تکامل سوگیری‌ها می‌تواند قضاوت نادرست و تفسیر غیرمنطقی از امور جهان داشته باشد. ما با شناخت بهتر جانبداری‌های ذهن خود می‌توانیم تصمیمات، قضاوت‌ها و دانش خود را بهبود ببخشیم. در این بین شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد آنچه خودآگاهی می‌نامیم روایتی بیش نیست. ذهن بهترین روایتی که خوشایند ما است را می‌سازد و ما آن روایت را خودآگاهی می‌پنداریم.

شناخت سوگیری‌های ذهنی چه فایده‌ای دارد؟

1-افزایش توان مدیریت زندگی روزمره

فهم سوگیری‌های شناختی نیازمند تفکر درباره مثال‌های واقعی در زندگی است. مطالعه و تفکر درباره شرایط متفاوتی که ما در آن اسیر ذهن خود می‌شویم به افزایش آگاهی و در نتیجه کنترل بیشتر در زندگی واقعی می‌انجامد. بگذارید از یک مثال واقعی برای روشن کردن قضیه استفاده کنم. وظیفه نفس کشیدن را می‌توان به مغز بسپاریم که بیشتر مواقع همین گونه است. در این حالت ما بدون اینکه متوجه باشیم نفس می‌کشیم. پس تنفس می‌شود پدیده‌ای ناخود آگاه. در عین حال هر لحظه‌ای که اراده کنیم می‌توانیم کنترل تنفس را در دست بگیریم و آن را تبدیل کنیم به پدیده‌ای خود آگاه. در این حالت می‌توانیم سرعتش را کم و زیاد یا آن را کوتاه و بلند کنیم و در یک کلام طعم قدرت اراده را بچشیم. آگاهی بیشتر از سوگیری‌های شناختی می‌تواند بسیاری از تصمیم‌ها، واکنش‌ها و قضاوت‌های ناخود آگاه را به سمت هدایت خودآگاه ببرد. به زبانی دیگر ذهن اسیر ما خواهد بود نه ما اسیر ذهن.

2- بهینه‌سازی فرایند تصمیم‌گیری

هر چه بیشتر درباره خطاهای ذهن بدانیم، کمتر اسیر خطاهایش می‌شویم و روند تصمیم گیری منطقی‌تر می‌شود. به علاوه در هر تصمیم و انتخاب زوایایی بررسی می‌شود که شاید ذهن پیش‌تر آن‌ها را نمی‌دیده است.

3- افزایش درک ارتباط بین نسلی

هر چه بیشتر درباره جانبداری‌های ذهن بدانیم، بهتر می‌توانیم شرایط ذهنی انسان‌ها در موقعیت‌های مختلف را درک کنیم. سن و سال عامل مهمی در شکل‌گیری با رهایی از برخی از سوگیری‌های شناختی‌اند. مثلا برخی سوگیری‌های شناختی با بالا رفتن سن و سال تقویت و برخی به واسطه تجربه کمرنگ می‌شوند. آگاهی در این باب گفتگوی همدلانه و درک بیشتری را در افراد با وجود تفاوت سن فراهم می‌کند.

4- ابزار خودشناسی

سوگیری شناختی همیشه بد نیست. بسیاری از آنان ریشه تکاملی دارند. به بیان دیگر تکامل مغز به گونه‌ای بوده تا با سوگیری شناختی به محاسبه سود و زیان بپردازد و با تشخیص تهدیدها و فرصت ها واکنشی مناسب و سریع نشان دهد. تصمیم‌گیری فرایندی پیچیده و دشوار است. شناخت سوگیری‌های شناختی، درک عملکرد ذهن را افزایش می‌دهد.

5- درک بهتر اخبار و اطلاعات

شناخت جانبداری‌های ذهن به درک بهتر اخبار دریافتی یاری می‌رساند. پیشرفت فناوری و گسترش رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی باعث شده هر روز حجم وسیعی از اخبار و اطلاعات را دریافت کنیم. تشخیص اخبار درست از نادرست و در پیام‌های پنهان نیازمند آگاهی بالاتر از ساز و کارهای ذهنی است. هر چه بیشتر درباره سوگیری‌های شناختی بدانیم، کمتر احتمال دارد در تحلیل اطلاعات دچار خطا شویم و بالطبع احتمال قضاوت و واکنش غلط نیز پایین می‌آید.

6- تقویت آزاداندیشی

تعصب مانع آزاداندیشی است. هر چه بیشتر درباره آن بدانیم کمتر اسیر سوگیری‌های شناختی می‌شویم. رهایی از جانبداری‌های ذهن به تفکر باز می‌انجامد و منجر به تقویت آزاداندیشی نیز می‌شود.

سوگیری لنگر انداختن (Anchoring Effect)

لطفا بدون اینکه از جایی نگاه کنید به این دو سؤال بیندیشید: به نظر شما جمعیت آرژانتین از ۶۴ میلیون نفر بیشتر است یا کمتر؟ بسیار خب، حالا حدس می‌زنید حدودا چند نفر در آرژانتین زندگی می‌کنند؟ لطفا پاسخ را پیش خودتان نگه دارید. لنگر انداختن

از امروز که اینترنت ما وصل شده است نمی‌دانم به کدام کارم باید برسم. اینقدر کارهای تلنبار شده جمع شده است که حالا بیشتر درک می‌کنم که دنیای بی‌اینترنت شبیه شوخی بیش نیست. بدون اینترنت دنیای ما انگار یک چیزی کم دارد. این را کسی می‌گوید که اینترنتی هم آنچنان نیست و فقط برای کارهایش از اینترنت استفاده می‌کند.

همیشه و همه وقت بخاطر کم حضور داشتن در شبکه‌های اجتماعی و دیر جواب دادن‌ها مورد مواخده دوستانم بوده و هستم. امروز سری به اینستاگرام و تلگرام اما زدم انگار که عزیزی را از دست داده بودم و حالا آن عزیز به آغوش گرم خانواده برگشته بود.

از امروز که اینترنت دارم کارهایم دارد جلو می‌رود و خیلی جای خوشحالی است اما وقتی متوجه شدم اکثریت هنوز اینترنت ندارند کمی ناراحت شدم. یک زمانی دوستی به من می‌گفت تفریح زمانی خوب است که با جمعی خوشحال باشیم. الان چنین حسی دارم که انگار خیلی داشتن اینترنت برای من و نداشتن اینترنت برای اکثریت آن حس خوب سابق را نمی‌دهد.

دوستم که سه ماهی است برای مسائل کاری به خارج سفر کرده است دائم با من در تماس است و می‌گوید هنوز نمی‌تواند با دخترش حرف بزند و خیلی نگران است. چه می‌توانم بگویم. کم نیستند تعداد کسب و کارهایی که این مدت فقط ضرر دادند. چه کسی جوابگو است؟ چه کسی این ضررها را جبران می‌کند... سخنان و گریه‌های پرفسور جلالی در  این کلیپ خودش گویای همه چیز است. من چیز خاصی نمی‌توانم اضاف کنم.

اما من چگونه با دردسرهای بی‌اینترنتی کنار آمدم. در زمان بی‌اینترنتی شرایط سختی رقم خورده بود. تازه یادم افتاده بود این گوگل چقدر موجود جالب و خوبی است و جستجوگرهای وطنی مثل یوز و پارسی جو خیلی هنوز با یک موتور جستجوگر فاصله دارند.

برای ارسال یک فایل دستم خیلی بسته بود. من که به شخصه خیلی اذیت شدم و در این محدودیت به ترین‌بیت دخیل بسته بودم. برخی اوقات هم از نسخه‌های وب شبکه‌های اجتماعی ایرانی مثل گپ و بله و ... مجبور بودم استفاده کنم چرا که استفاده از ترین‌بیت برای برخی دوستان سخت بود. در ایمیل هم دست نیاز به سمت چاپار و النون دراز کرده بودم تا بتوانم با بخشی از ضررها مقابله کنم و بگویم که به ایمیل‌هایم فعلا دسترسی ندارم و در اینجا فعلا پیام دهید.

خلاصه که در این چالش از این ابزارها کمک گرفتم. امیدوارم دیگر چنین مشکلی نه برای من و نه برای هیچکس دیگر به وجود نیاید. در این مدت دیالوگ حبیب رضایی در فیلم آشغال‌های دوست‌داشتنی دائم در ذهنم رفت و آمد می‌کرد:

«این امید لعنتی اگر دست از سر ما برمی‌داشت اقلاً می‌توانستیم در روزگار خودمان، حال دنیا را ببریم. من و هم‌نسل‌هایم امیدوارترین افسردگان جهان هستیم».

این فیلم هم از جمله فیلم‌هایی است که نمی‌توان ندید و شاید بد نباشد کمی وقتمان را برای دیدنش صرف کنیم.

از ابوالفضل بیهقی نقل است که هیچ کتابی نیست که به یکبار خواندن نیارزد یا هر کتابی به یکبار خواندن می‌ارزد. اما همه ما به تجربه دریافته‌ایم که بسیاری از کتاب‌ها به یکبار خواندن نمی‌ارزد حتی برخی کتاب‌ها ارزش ورق زدن هم ندارند. در شرایط بالعکس برخی کتاب‌ها هم هستند که همیشه و همه وقت می‌توان و باید آن‌ها را خواند. ارزش این کتاب‌ها اگر با تکرار خواندن افزوده نشود، کاسته هم نمی‌شود.

امروز ما با پدیده‌ای به نام انفجار مطبوعات و اطلاعات روبه‌رو هستیم. با تولید انبوه کتاب نه فقط خواندن کتاب بلکه خرید کتاب هم دشوار شده است. فراوانی و تولید انفجارگونه کتاب از یکسو برای کتاب‌دوستان و کتاب‌بازان و عاشقان کتاب ناخوشایند است و از سوی دیگر باعث تشویش خاطر آنان است که نمی‌دانند تکلیفشان با این همه کتاب چیست.

اصلا چرا باید کتاب خواند؟

اول اینکه به کمک کتاب می‌توانیم با پیشینه فرهنگی بشر و علوم آن آشنا شویم. دوم اینکه کتاب می‌تواند دورافتادگی و شکاف جغرافیایی و تاریخی بین ما و افراد معاصر دیگر را پر کند.

چقدر باید کتاب خواند؟

موضوعی که در زندگی بارها به آن رسیده‌ام این است که حفظ انگیزه بسیار مهمتر از ایجاد انگیزه است. ایجاد انگیزه با دیدن یک کلیپ انگیزشی ایجاد می‌شود اما هیچوقت با دیدن یک کلیپ انگیزشی انسان موفق نمی‌شود. اگر انگیزه را مثل بنزین بدن تصور کنید کاملا روشن است که با یک بار بنزین زدن اتفاق خاصی برای شما نمی‌افتد. دور دور کوتاهی با آن می‌توانید بکنید و برگردید سر جای اولتان، همین ...

اگر شما باک یک ماشین را یکبار پر از بنزین کنید با آن می‌توانید به یک شهر نزدیک بروید و برگردید اما اگر بتوانید در فواصل مناسب بنزین بزنید می‌توانید به هر جا که دوست دارید سفر کنید. ما هم اگر می‌خواهیم به جایی که دوست داریم برسیم باید بتوانیم انگیزه خود را در زمان‌های مختلف بازیابی کنیم.

وقتی مقاله یا کتاب جدیدی می‌نویسم سرعت و بازدهی عجیبی دارم. معمولا 70 درصد کار را در مدت کوتاهی انجام می‌دهم اما بعد از آن دچار افت می‌شوم. اوایل خیلی ناراحت می‌شدم و به چرایی موضوع زیاد فکر می‌کردم. حتی زمانی که کتاب یا مقاله تمام شده است و به داوری می‌رود و اصلاحات می‌خورد، با سرعت بسیار کمی اصلاحات را رفع می‌کنم در حالی که با رفع این اصلاحات کار به پایان می‌رسد و من باید هیجان بیشتری نسبت به شروع کار داشته باشم اما انگیزه کمی همیبشه دارم و با بی‌حوصلگی اصلاحات را انجام می‌دهم که برخی اوقات این بی‌حوصلگی حتی منجر به رد مقاله‌ام هم شده است.

چرا در زمان شروع کار بسیار پرانگیزه هستم و به مرور و در زمان اصلاح و ادیت کار دیگر آن حس وجود ندارد. اولین چیزی که معمولا به ذهن انسان در این موارد می‌رسد، تنبلی است اما نه این جواب صحیحی برای من نمی‌تواند باشد چرا که نرخ انجام کارهای من نسبت به متوسط قطعا بالاتر است.فعلا چند دلیل برای آن پیدا کرده‌ام.

اولین موضوع این است که من شروع کار را به منزله پایان آن می‌دیدم یعنی زمانی که با انگیزه کار را شروع می‌کردم و حدود 70 درصد کار را پیش می‌بردم، دیگر در ذهن خودم کار را تمام شده می‌دانستم و این موضوع ناخودآگاه در مغز من تأثیر می‌گذاشت. انگار مغز می‌گفت

در زمان نمایشگاه کتاب بود که مطلبی با عنوان کتاب و کتابخوانی و هنر کتاب نخواندن منتشر کردم که مورد استقبال قرار گرفت و حال تصمیم گرفتم متن کامل‌تری از آن را منتشر کنم. این متن متعلق به کتاب جهان و تأملات یک فیلسوف شوپنهاور است. او در باب مطالعه کتاب و هنر نخواندن کتاب چنین می‌گوید:

به دست گرفتن کتاب برای دور کردن افکار شخصی مثل صرف نظر کردن از طبیعت برای تماشای موزه گیاهان خشکیده یا تماشای منظره‌ای حکاکی شده بر بشقابی مسی است.

هنگامی که مطالعه می‌کنیم، شخص دیگری به جای ما فکر می‌کند. ما فقط جریان ذهنی او را تکرار می‌کنیم و بخش اعظم تفکر به جای ما انجام شده است. بنابراین گاه اتفاق می‌افتد که شخصی که فراوان یعنی تقریباً تمام روز را مطالعه می‌کند و در فواصل آن هم وقت خود را با اشتغالات خالی از تفکر هدر می‌دهد. او به تدریج توان خوداندیشی را از دست می‌دهد؛ همچون شخصی که همواره سواری می‌کند و عاقبت راه رفتن را از یاد می‌برد.

مطالعه بیش از حد این اتفاق را برای افراد رقم می‌زند؛ آن‌ها را خرفت می‌کند. زیرا

اکنون زدگی در زندگی فردی، شخصی را روایت می‌کند که از گذشته فاصله گرفته و توان استفاده از ظرفیت گذشته را ندارد و با توجه به شرایط، امید و نگاهی به آینده نیز ندارد. او دچار روزمرگی شده است و عادت کرده است یکسری کارها را انجام دهد بدون آنکه فکر کند این کارها در آینده منفعتی برای او و جامعه‌اش خواهد داشت.

اگر این مسئله را هم حتی برایش تشریح کنی که این تصمیم در آینده چه تأثیری دارد؛ جواب می‌گیری که حالا تا آینده بیاید یا چه کسی از آینده خبر دارد. مثل همان داستان مهریه خودمان است که مهریه را کی گرفته است اما اگر زمانی فرد خواست مهریه را بگیرد آنوقت اوضاع بحرانی می‌شود و کاسه چه کنم باید دست بگیریم.

بیایید خودمان را بررسی کنیم چقدر حاضریم کارهایی را انجام دهیم که در بلند مدت پول هنگفتی نصیبمان می‌کند یا کارهایی کنیم که همین امروز و اکنون پول را نصیبمان می‌کند. چقدر حاضریم صبور باشیم.

کتاب تنها راز موفقیت "جواشیم دپوسادا"، داستان تحقیقی که در سال 1970 در دانشگاه استنفورد انجام شده است را روایت می‌کند. تحقیق از این قرار است که در یک اتاق خالی به حدود ۴۰۰ کودک ۴ الی ۶ ساله پیشنهاد خوردن یک مارشملو (شیرینی آمریکایی) را می‌دهند و اگر کودک 15 دقیقه می‌توانست مارشملو را نخورد یک مارشملوی دیگر هم به عنوان جایزه به او داده می‌شد. نتایج این تحقیق نشان داد

در بین بچه‌های دانشگاه و دوستان دانشگاهیم همیشه وقتی می‌خواستیم و می‌خواهیم از یک رشته خاص حرف بزنیم پای فلسفه به میان می‌آید. فلسفه یادآور جنگ دوستان مذهبی و فلسفی است. یادآور زمان‌هایی که دوستان متعصب مذهبی به مقابله با دوستان رشته فلسفه رفته‌اند و عقاید و بزرگان آن حوزه را زیر سوال برده‌اند و گاهی فاتح و گاهی به تاراج رفته برگشته‌اند. یادم هست به شوخی همیشه می‌گفتیم امیدی به آینده وجود ندارد تا زمانی که کسی را ببینیم که فلسفه می‌خواند. دوستان رشته فلسفه ما نه نیازی به لب تاپ داشتند نه ارائه خاصی در کلاس داشتند و نه از آفیس سردرمی‌آوردند. اتاقشان پر بود از کتاب‌های عجیب و غریب، کتاب‌هایی که گاهی می‌گفتیم الان با وجود این کتاب‌ها عذاب الهی بر ما نازل می‌شود.

نوع حرف زدنشان هم جوری بود که فقط خودشان حرف یکدیگر را می‌فهمیدند. برخی کتاب‌هایشان هم چنان سخت نوشته شده بودند که باید فکر می‌کردی از این سخت‌تر و عجیب‌تر نمی‌شود یک مسئله را توضیح داد. با این تفاسیر من علاقه چندانی به این بحث‌ها نداشتم و این مادر علم به زعم دوستان را به حال خود رها کرده بودم. همیشه وقتی یکی از دوستان فلسفه صدایت می‌کرد باید در راه اتاقش خودخوری می‌کردی که ای وای باز گوشی می‌خواهد برای اینکه بدون توقف حرف بزند.

دیدگاهم کمی عوض شد زمانی که با شوپنهاور آشنا شدم. شوپنهاور از فیلسوفانی است که خیلی ساده حرف می‌زند، تو را گیج نمی‌کند. هر چند بخاطر برخی دیدگاه‌هایش، منتقدان بسیاری دارد اما این بی شیله پیله حرف زدنش برای من بسیار جذاب است. شاید حرفش را قبول نداشته باشی اما حرفش را متوجه می‌شوی تا بخواهی رد یا تائید کنی. سرتان را درد نیاورم و جمله‌ای از او می‌آورم تا خودتان کمی قضاوتش کنید.

زمان حال چیست؟ آن دمی که می‌گذرد و دمی دیگر که نیست، ما یکسره در بین گذشته و آینده زندگی می‌کنیم. زندگی همچون کپه‌ای کرم که در چنان فضای تنگی در هم می‌لولند یا هچون قطره‌ای آب است که زیر ذره بین چشمان ما بزرگ جلوه می‌کند، زندگی بزرگ نیست این ما هستیم که آنقدر کوچک هستیم که زندگی را بزرگ می‌بینیم.
رنج و عذاب موجود در جهان تنها حقیقتی است که انسان با آن رو به روست آنچه که به راستی شادی نامیده می‌شود در حقیقت نبود چند لحظه غم است مانند روشنایی که نبود تاریکی است. احساس شادی بعد از پشت سر گذاشتن رنج و مصیبتی است که بر آن غلبه کرده‌ایم پس بدون رنج و مشقت شادی معنا نمی‌داشت پس در حقیقت این ذات غم‌هاست که مثبت است اگر شادی قائم به ذات خود بود نهایت آن چیزی به غیر از کسالت بود.
انسان چیزی جز اراده طبیعت نیست میل او و اختیار او گردن نهادن به میل و اراده طبیعت است از این روست که تمام اهداف بشر چیزی جز سعادت نوع بشر نیست و نفعی برای فرد ندارد و فرد تسلیم اراده طبیعت می‌شود.

به دفتر استادم وارد می‌شوم با کنایه بعضا تکراری روبه‌رو می‌شوم که پیش ما نمی‌آیی و همیشه با دیگران انگار هستی. می‌توانم حدس بزنم این طعنه از کجا می‌آید از اینجا که چند روز پیش چند ساعتی را در دفتر استاد دیگرم گذرانده‌ام و بر سر کارهایمان کمی با هم اختلاط کرده بودیم. کاش می‌توانستم بی‌پرده حرف‌هایم را بزنم اما چه می‌شود کرد بهرحال نه دوست دارم حرمتی را بشکنم نه حوصله‌ای مانده برای زدن برخی حرف‌ها و نه سیستم حوصله و وقت شنیدن برخی حرفها را دارد پس چه بهتر که آبی در هاون نکوبم و با لبخند و شوخی عرض ارادتی بکنم و راهم را بگیرم و به دنبال کارهایم بروم.

حرف‌هایم اما می‌ماند و در سرم دائم می‌چرخد. می‌خواهم بگویم