دسامبر 1937 بازی چارلتون و چلسی در هوای مه آلود غلیظی در استمفوردبریج برگزار می‌شد. سم بارترام دروازه‌بان چارلتون چشم‌هایش را تیز کرده بود تا در آن هوایی که دو متر جلوترش را به سختی می‌دید از دروازه تیمش محافظت کند.

بازی به علت مه غلیظ در دقیقه 60 قطع شده بود اما سم تا حدود بیست دقیقه بعد چهارچشمی حواسش به دروازه‌اش بوده تا توپی از آن رد نشود. دائم در ذهنش مرور می‌کرده که چقدر تیم ما خوب بازی می‌کند که توپی سمت دروازه من نمی‌آید. تا زمانی که پلیسی که در ورزشگاه بوده به سمتش می‌آید و ماجرا را برایش تعریف می‌کند و او تازه متوجه موضوع می‌شود.
او  20 دقیقه از زندگیش تلاش بیهوده کرده است، 20 دقیقه

چند وقت پیش دوستی به دیدارم آمد. میان بحث‌هایمان حال هم اتاقیش را جویا شدم. گفت خبر کرونا که آمد دمش را روی کولش گذاشت و به سمت شهرستانش گریخت. بعد هم لبخندی زد و گفت نمی‌دانم او چرا از کرونا می‌ترسد. از صبح تا شب روی تختش دراز کشیده و یا سایت‌ها را بالا و پایین می‌کند یا در خوابی عمیق فرو رفته است. او از بیهوده زندگی کردنش، از هدر دادن کل زمان و زندگیش نمی‌ترسد ولی از یک ویروس کوچک می‌ترسد. آخر داستان این است که او را می‌کشد، مگر الان واقعا زندگی می‌کند.

کمی داستان تلخی است اما واقعیت است کرونا به اندازه سبک زندگی ما خطرناک نیست. تو اگر با کرونا جانت را از دست می‌دهی با کارهای عبث و بیهوده‌ای که در زندگی انجام می‌دهی فاتحه جسم و جان و روحت را خوانده‌ای. تو زندگیت را باخته‌ای عزیز من حالا چه فرقی می‌کند این ویروس در زندگی تو چه نقشی ایفا می‌کند.

یاد افرادی می‌افتم که با ذوق و شوق تولد خود را در زمین و زمان به اشتراک می‌گذارند

اختلاف بین نسل‌ها به اندازه‌ای در علوم اجتماعی و منابع انسانی مهم است که در سال 1923 کارل مانهایم، جامعه‌شناس مجاری این موضوع را به عنوان یک مسئله علمی مطرح کرد و سپس نظریه‌های این حوزه به تدریج تکمیل شد. این نظریه توسط گرام کدرینگتون مورد بررسی و توسعه قرار گرفت. یکی از کامل‌ترین نظریه‌ها در این زمینه نظریه نسل X، Y، Z است. این نظریه افراد را به سه دسته تقسیم می‌کند. این تقسیم‌بندی براساس شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی متولدین دوره‌های زمانی مختلف در اروپا و آمریکا شکل گرفته است و الزاما کاملا منطبق بر شرایط و فرهنگ و کشور ما نیست. اما به هر حال از بسیاری جهات متولدین نسل‌های یکسان در همه جای دنیا دارای ویژگی‌های یکسانی هستند. البته دو نسل دیگر به نام نسل ساکت (silent) و نسل baby boomer هم وجود دارد که برای اختصار از توضیح راجع به آن خودداری می‌کنیم.

نسل X

این نسل متولدین ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۸ را شامل می‌شود. دوره نوجوانی و جوانی نسل X هم‌زمان با اتفاقات سیاسی جهانی نظیر انقلاب‌های مردمی، شکست دیوار برلین و پایان یافتن جنگ سرد بود. از آنجا که متولدین نسل X در یک دوره پر تلاطم به دنیا آمده‌اند، تغییر را یک مسئله عادی در زندگی می‌دانند. این نسل، به کار کردن در شرکت‌ها و استرس کاری فراوان عادت کرده‌اند. اکثر افراد این نسل معتقدند که تنها کسی که می‌تواند به آن‌ها کمک کند خودشان هستند، آن‎ها سخت کار می‌کنند تا بتوانند نسبت به درآمد و هزینه‌های زندگی به تعادل برسند. سخت کار کردن، منضبط بودن و وقت شناسی از دیگر خصوصیات این نسل است.

نسل Y

این نسل متولدین ۱۳۵۸ تا ۱۳۷۸ را شامل می‌شود که به نوعی متولدین بعد از انقلاب اسلامی می‌باشند. به این نسل، نسل Millennium (هزاره) نیز گفته می‌شود. این نسل در بستر فناوری‌های نوین ارتباطی رشد یافته و علاقمند به ارتباط با همسالان و دوستان خود است. آن‌ها همواره در تلاشند تا خود را به آخرین تکنولوژی‌های روز مجهز نمایند. آن‎ها در دنیای مجازی با افراد زیادی در ارتباط هستند و از اتفاقات جهان باخبرند. نسل Y همواره سعی می‌کند تا زندگی راحت و بدون دردسری را برای خود فراهم نماید. این نسل علاقمند است کارها را سریع‎تر پیش ببرد و حوصله انجام کارهای طولانی مدت را ندارد. هرچند بسیاری معتقدند که متولدان نسل Y نسبت به جامعه اطراف بی‌تفاوت هستند اما در واقع این‌طور نیست و آنها به دنبال بهبود شرایط اجتماع هستند ولی با جهان‎بینی خودشان!

تکنولوژی برای نسل X  آزاردهنده است و از استفاده آن اجتناب می‌کنند. این در حالی است در نسل Y  استفاده از این ابزار به شدت رایج است و این یکی از چندین کلیشه رایج بین این دو نسل است. در حالی که تفکر هر دو نسل درباره تکنولوژی اشتباه است.

نسل Z

هر زمان که به تقویم نگاه می‌کنم و چشمم به روز تربیت بدنی می‌افتد دلم می‌گیرد. روز تربیت بدنی از آن روزهایی است که در تقویم گذاشته‌ایم تا دکوری‌وار جایی را اشغال کرده باشد و یکسری برنامه نمادین هم برخی سازمان‌ها در آن روز اجرا می‌کنند تا بگویند ما حواسمان به همه چیز است و  ورزش و فعالیت بدنی جامعه هم برای ما مهم است. انگار که مشکل ورزش و تربیت بدنی ما در ورزش نکردن در روز تربیت بدنی خلاصه می‌شود.

ما خواه یا ناخواه باید بپذیریم جامعه‌ای داریم که تماشاگر ورزش هستند تا اینکه بخواهند ورزش کنند. به دنبال احساس ورزش هستند تا بخواهند ورزش کنند. حالا اگر برای بهبود اوضاع ورزش به این نتیجه رسیده‌ایم که فقط یک روز تربیت بدنی باید در تقویممان باشد و آن روز هم کمی تحرک توسط برخی سازمان‌ها و انجمن‌ها انجام شود دیگر حرف زیادی برای گفتن باقی نمی‌ماند.

خیابان‌ها را که نگاه می‌کنی از تبلیغاتی پر شده است مثل رسیدن به اندام رویایی در چند روز. در واقع ورزش به خاطر خود ورزش انجام نمی‌شود. به خاطر یکسری تصورات خامی انجام می‌شود که از دور قشنگ است. دلمان از این جامعه و دیدش به تربیت بدنی و ورزش که می‌گیرد می‌رویم که با رشته تربیت بدنی دلمان آرام بگیرد.

از قضا آنجا هم خبر خاصی نیست. کتاب‌های اساتیدی وجود دارد که فقط دانشجویانشان آنها را می‌خرند. کتاب‌هایی که نوشته شده‌اند تا فقط قفسه‌هایی را پر کنند و رزومه‌هایی را سنگین‌تر کنند. در بهترین حالت

دلسوزی برای خود خوب است و به معنی خودخواه بودن و مغرور بودن نیست. دلسوز خود بودن به این معنی است که به همان میزان که به دیگران مهر می‌ورزیم به خودمان هم مهر بورزیم اما گاهی به چیز بیشتری از دلسوز خود بودن نیاز داریم. همه ما هر از گاهی در زندگی به حمایت احتیاج داریم. برخی اوقات نیاز داریم به اینکه کسی بهمان بگوید که حواسش به ما هست. به اینکه در لحظات سخت ما را در آغوش بگیرند و بگویند هر اتفاقی بیفتد کنار تو هستیم. چیزی که باید یاد بگیریم این است در هنگام برخورد با مشکلات و فشارهای سنگین زندگی از درخواست کمک نترسیم. اگر تصمیم بگیریم که بار سنگین سختی و مشکلات را با یکدیگر حمل کنیم، فشارهای روحی کمی سبک‌تر خواهند بود. اما در این فرآیند ممکن است اتفاقاتی بیفتد.

آیا تا به حال با اصطلاح خستگی از دلسوزی یا خستگی از شفقت (Compassion fatigue) مواجه شده‌اید. این پدیده بیشتر برای کسانی اتفاق می‌افتد که در فشار کاری خود با کسانی مواجه هستند که دچار حوادث آسیب‌زا شده‌اند. به عنوان مثال پرستاران نمونه خوبی برای این موضوع هستند. معمولا احساس و تجربه کمک به دیگران در افراد مراقبت‌کننده به واسطه مشاهده و روبروشدن با آسیب و وضعیت وخیم بیماران، تغییر کرده و به نوعی به سرخوردگی در خود تبدیل می‌شود.

فیگلی خستگی از دلسوزی را تاوانی می‌داند که فرد مراقبت‌کننده در ازای کمک به بیماران پرداخت می‌کند. او بیان می‌کند محبت و کمک به دیگران یک کار رضایت‌بخش است، ولی این کمک می‌تواند به عنوان یک محرک آسیب‌زا برای سلامت جسمی و روانی مراقبت‌کنندگان مطرح باشد.

تحلیلگران رسانه معتقدند که رسانه‌های خبری با اشباع روزنامه‌ها و برنامه‌های خبری با تصاویر و داستان‌های ناراحت کننده و تراژدیک و رنج آور، باعث خستگی دلسوزانه در جامعه شده‌اند. این امر باعث شده است که مردم برای کمک به افرادی که رنج می‌کشند، حساس شده یا مقاوم شوند. بی‌تفاوتی نسبت به درخواست‌های کمک از طرف افراد رنج دیده، به دلیل فراوانی یا تعداد درخواست های این چنینی، یکی از این موارد است.

بی‌عاطفه بودن یا بی‌تفاوتی نسبت به رنج دیگران به عنوان نتیجه به تصویر کشیدن بیش از حد خبرها و تصاویر غم انگیز است. خستگی از دلسوزی از جذب بیش از حد فشارهای روحی و  عاطفی دیگران به وجود می‌آید و این یک استرس آسیب زای ثانویه در فرد کمک‌کننده ایجاد می‌کند.

نشانه‌های خستگی از دلسوزی

همیشه سعی داشته‌ام که قلمم زیاد به سمت غم و اندوه و ناامیدی نچرخد اما اتفاقات این روزها دیگر حال و رمقی برای نوشتن چیز دیگری باقی نگذاشته است. نمی‌توان نسبت به این اتفاقات و ناراحتی‌های پیش آمده بی‌تفاوت بود. جمعه هفته گذشته بود که بسی تلخ برای ما شروع شد. اول صبح چشمانمان را که تازه باز کرده بودیم چند بار پلک‌هایمان را به هم مالیدیم تا شاید خبر را اشتباهی دیده باشیم. اما نه مثل اینکه کلمات به درستی کنار هم قرار گرفته بودند.

فرد نظامی که شاید برخلاف خیلی از همقطارانش محبوبیت ویژه‌ای هم بین عامه مردم داشت از بین ما رفته بود. باورش شاید برایمان کمی سخت بود کسی که برای خودمان از او قهرمان ساخته بودیم را به این راحتی از دست داده باشیم. هنوز شاید درست به خودمان نیامده بودیم که متوجه شدیم در مراسم تشییع جنازه ایشان بی خود و بی‌جهت بخشی دیگر از هموطنان خود را از دست داده‌ایم. شاید باور کردن این موضوع برایمان از موضوع اول هم سخت‌تر بود. مگر می‌شود اینقدر ساده و از روی بی‌توجهی و غفلت هموطنان خود را از دست بدهیم.

اینقدر این اخبار به ترند روز تبدیل شده بود که شاید در این اوصاف کسی متوجه نشد فوتبال یکی از پیشکسوتان خود را از دست داد. بله نادر باقری عزیز دروازه‌بان اسبق پرسپولیس بر اثر عفونت داخلی دار فانی را وداع گفت. فکر می‌کنم همین اخبار برای اینکه کل هفته ما را خراب کند کافی باشد اما خبر می‌رسد که هواپیمایی که از ایران به سمت اوکراین در حرکت بوده است، سقوط کرده است. 167 نفر مسافر که همه جان خود را از دست داده اند. بعد از مدتی خبر می‌رسد که بسیاری از مسافران جزء نخبگان این کشور بوده‌اند که شاید برای سر و سامان دادن به زندگیشان قصد عزیمت به کشوری دیگر داشته‌اند. لینکدین خود را چک می‌کنم و می‌بینم که برخی از دوستان خود را ظاهرا دیگر در آنجا نخواهم داشت.

راستش اگر شما هم مثل من دیده بودی که این عزیزان چه جان‌هایی که نکنده‌اند و برای رفتن از این مملکت چه بدبختی‌هایی کشیده‌اند ناخوداگاه اشک از گوشه چشمهایت سرازیر می‌شد. افرادی که با هزار زجر و سختی احتمالا ساعت‌ها به سایت‌های دانشگاه‌های مختلف رفته‌اند و برای پوزیشن‌های مختلف اپلای کرده‌اند و دائم سرچ کرده‌اند و با هر پیام جدید در ایمیلشان شاخک‌های خودشان را جمع کرده‌اند تا ببینند کجای دنیا به این جهان سومی نخبه با کلی برچسب اوکی داده شده است.

حالا بعد از این همه جان کندن، بعد از این همه سختی حتی نتوانسته‌اند سفر تحصیلی خود را به پایان برسانند. حتی نتوانسته‌اند

برای اکثریت ما دوران زندگی به شکل یک بچه قورباغه شروع می‌شود. یک بچه قورباغه‌ که شناور درون آب چشمان خود را باز می‌کند. ما به مانند آن بچه قورباغه این رودخانه را انتخاب نکرده‌ایم. ما ناگهان بیدار شدیم و متوجه شدیم که در مسیری که توسط والدین، جامعه و محیطمان انتخاب شده است، قرار داریم و در حال حرکت به سمتی هستیم که آن را هم مسیر آب تعیین می‌کند.

شرایط رودخانه، روش شنا کردن و اهدافمان را مشخص می‌کند. کار ما در این جهان فکر کردن درباره مسیر رودخانه نیست بلکه کار ما موفقیت در این مسیر است و موفقیتی که از قبل توسط رودخانه برای ما تعریف شده است.

پس از مدتی مسیر رودخانه اکثریت ما، یک تالاب مشخص دارد؛ تالابی به نام دانشگاه. ما ممکن است تالاب مختلفی را انتخاب کنیم اما در کل تالاب‌های دانشگاهی آنقدرها هم تفاوت ندارند.

در آنجا ما آزادی بیشتری داریم؛ آزادی بیشتر برای تفکر درباره علاقه‌هایمان، آزادی بیشتر برای انتخاب روابط، آزادی بیشتر برای هر آنچه قبلا برایمان فیلترهای بیشتری داشت. کمی که بیشتر فکر می‌کنیم و نگاه می‌کنیم، نگاهمان به محیط اطراف تالاب می‌افتد. جایی که قرار است ادامه مسیر زندگیمان را در آنجا بگذرانیم.

بالاخره بعد از بیست و اندی سال زندگی و اتمام زندگی دانشگاهی ما به بیرون تالاب پرت می‌شویم و دنیای اطراف به ما می‌گوید که بروید و زندگی خود را بسازید. زندگی در دنیایی که شاید قواعدش را زیاد بلد نیستیم. در دانشگاه، ما مثل کارکنان دولتی بودیم که مدیری داشتیم که کارهایمان را گوشزد می‌کرد اما در اینجا هیچکس مدیر زندگیمان نیست. در مدرسه و دانشگاه دائم به ما می‌گفتند دانش‌اموز و دانشجوی خوبی باید باشی، این نمره‌ها را باید کسب کنی و ...

الان از دانشگاه خارج شده‌ایم و هدایت کننده‌ای دیگر برای ما وجود ندارد. معلمان، اساتید و مدیران ما رفته‌اند و ما کسی را برای راهنما بودن نداریم.

آشپز و سرآشپز بودن

بودن رنگ در بازاریابی کمی علامت سوال ایجاد می‌کند اما با کمی مطالعه می‌توان متوجه شد که در بازاریابی رنگی به نام سبز وجود دارد. مفهوم بازاریابی سبز با توسعه پایدار در هم آمیخته شده است و سخت می‌توان این دو مفهوم را از هم تفکیک کرد. بازاریابی سبز یعنی بازاریابی محصولات و خدماتی که به محیط زیست آسیب نمی‌رساند و بسیاری اوقات به بهبود آن هم کمک می‌کند.

تعریف بالا مفهوم ساده‌ای است که از بازاریابی سبز ارائه شده است. کمی جدی‌تر اگر بحث را دنبال کنیم به آمیخته بازاریابی می‌رسیم که باید در بازاریابی سبز رعایت شود. در بخش اول آن محصول سبز یعنی محصول و خدمات ما آسیبی به محیط زیست نرساند و به توسعه پایدار هم کمک کند. ما محصولی را تولید می‌کنیم که به کاهش آلودگی و ضایعات کمک کند و قابل بازیافت می‌باشد.

قیمت سبز قیمتی است که باید دارای منطق خاصی برای ارزش‌گذاری باشد. یعنی به میزانی که قیمت تعیین شده است ارزش افزوده وجود داشته باشد و به میزان کارایی و کیفیت محصول یا خدمات، قیمت تعیین شود.

مکان سبز مکانی است که آسیبی به محیط زیست نرساند، مکان سبز شامل دو بخش است: در بخش داخلی مکان سبز باید محیطی باشد که کارکنان احساس آرامش در درون سازمان داشته باشند و محیطی دلنشین برای آنها فراهم شود و بحث ارگونومی تجهیزات رعایت شود. بخش خارجی هم به مکان‌های شرکت اشاره دارد که در جای مناسب و با مکان‌یابی مناسب ایجاد شده باشد و آسیبی برای محیط اطراف، همسایگان و منطقه نداشته باشد.

ترویج سبز به انتقال اطلاعات زیست محیطی که با فعالیت‌های شرکت مرتبط است، اشاره دارد. در ترویج سبز می‌توان سبک زندگی سبز را ترویج کرد و ارتباط محصولات و خدمات شرکت با مسئولیت‌های اجتماعی و محیط زیستی اشاره کرد.

در همه این موارد بحث توسعه پایدار باید رعایت شود. به عنوان مثال در مکان سبز اگر ساختمانی را احداث می‌کنیم که برای بازه زمانی خاصی کاربرد دارد باید این قابلیت را داشته باشد که با تغییر کاربری استفاده‌های دیگری از آن در زمان‌های آینده صورت بگیرد.

سبزشویی (green washing)

سبزشویی به این موضوع اشاره دارد

همیشه به دانشجویان و دوستان کوچکترم گفته‌ام قدر دوران کارشناسی را بدانید. تا می‌توانید از زندگی لذت ببرید که بعد از آن دیگر فرصت‌هایی با آن شکل، چگالی و راحتی برای  لذت بردن وجود ندارد. البته که در سنین بعد هم از زندگی می‌توان لذت برد اما جنس لذت بردن دیگر فرق می‌کند. تفریح بیست سالگی با سی سالگی فرق می‌کند. خیلی چیزهایی که در گذشته برای ما جذاب بوده‌اند اکنون دیگر لذتی ندارند. اگر از لذت زندگی در زمان مناسب خود استفاده نکنید شاید بعدا دیگر فرصتش، حالش و شرایطش مهیا نباشد. البته به نظر من لذت‌های حال حاضرم شیرین‌تر از دوران گذشته است اما به هر حال گاهی انسان دلش برای آن ورژن لذت بردن گذشته هم تنگ می‌شود.

در چند روز گذشته چند فرصت کاری مورد علاقه را رد کردم تا به کارهای فعلی خود ادامه دهم. دلیلش واضح است درآمدش در آن حدی نبود که بتوان رویش حساب کرد و کارهای حاضر را کنار گذاشت ولی خب همچنان برایم آن کارها جذاب و دوست‌داشتنی است و حسرت خوردم در زمان‌های گذشته می‌توانستم در چنین کاری مشارکت کنم اما الان دیگر دوتا دوتا چهارتاهایم اجازه نمی‌دهد ریسک کنم.

الان اجازه ندارم با آدم‌های زیادی دوست شوم، نمی‌دانم در رابطه‌ای وارد شوم که تهش ناکجا آباد است، حتی بخواهم هر کتابی را مطالعه کنم، هر وبلاگی را بخوانم و ... دغدغه‌های امروزم متفاوت شده است. فشار در این هفته به قدری زیاد بود که پیش خودم از شرایط سخت گله کنم و در جستجوی راه حلی برای کم کردن فشارها بگردم.

یک دیالوگ داره مصطفی زمانی که میگه بازی زندگی را باید بلد بود، گاهی اوقات تنها بودن هم باید در این بازی بلد بود، تنها بازی کردن را که بلد باشی دیگه سر تنها نبودنت به هر کسی باج نمیدی.

آره به نظرم بازی زندگی را باید بلد بود، بازی زندگی را که بلد باشی با سختی‌هاش هم کنار میای، ناراحتیهاش را هم  میتونی تحمل کنی، ترفنداش را که بلد باشی دیگه راحت‌تر باهاش کنار میای. اولین قانونش برای من این بوده که توی این بازی صبر باید زیاد داشته باشیم و هر تصمیمی که بگیریم هزینه و بهایی برایمان دارد.

در آخر دعوتتان می‌کنم که حرف‌های استفان چبوسکی درباره زندگی را نوش جان کنید:

خیلی چیزها عوض می‌شوند. خیلی انسانها تغییر می‌کنند. خیلی از دوستانمان ما را ترک می‌کنند.

کسانی که من را می‌شناسند، می‌دانند که خیلی دیر عصبانی می‌شوم اما اگر در این چند سال چند روز را بخواهم انتخاب کنم که خیلی سخت عصبانیت و ناراحتی خود را کنترل کرده‌ام بی‌شک یکی از آنها روز دفاع از پروپوزال رساله بود. به طور کلی ما باید دو بار از پروپوزال خود دفاع کنیم یکبار در گروه خودمان یعنی جایی که اساتید خودمان حضور دارند و یکبار هم در جلسه تحصیلات تکمیلی جایی که رئیس، معاونین و مدیران دانشکده حضور دارند.

داستان این بود از دو هفته پیش یکی از اساتید دانشکده که از دوستان خوبم است من را کنار کشید و گفت که چون فلانی استادت هست بر سر مشکلات گذشته‌ای که با آن استاد دارند دفاع تو را نشانه گرفته‌اند و آنجا می‌خواهند به نوعی تسویه حساب کنند.

به او گفتم مشکلی نیست و من کارم را انجام می‌دهم. شب دفاعم استادم تماس گرفت و مسائل و مشکلاتی را مطرح کرد. به او گفتم ما با کسی دعوایی نداریم، فردا می‌آییم و کارمان را انجام می‌دهیم. دقایقی قبل از دفاع بود که یکی از اساتید به استاد هم‌جناح خود به کنایه گفت می‌دانی که استاد ایشان کیست. من هم با لبخندی به گفتگوی آن دو فرد نگاه می‌کردم.