فکر می‌کنم برخی از شما هم مثل من یک دوست فیلم‌باز داشته باشید که هر از مدتی که شما را می‌بیند، چند فیلم در ذهنش باشد که انگار برای شما ساخته شده است و با هیجان شما را دعوت به دیدن این فیلم‌ها کند.

به شخصه هر چند اکثر اوقات آنها را با دیر دیدن ناامید می‌کنم اما واقعا چیزهایی که معرفی می‌کنند را سعی می‌کنم که ببینم. خلاصه اینکه حالا درست است که من دوستی ندارم که لواسان را به نامم بزند ولی از این مدل دوستان فیلم‌باز چندتایی دارم و اگر شما از این دوستان ندارید به من ارتباطی ندارد:)

فیلم می‌توانی مرا ببخشی

راستش این فیلم را دوست داشتم. داستان زندگی لی ایزریل به اندازه‌ای به نظرم جالب است

بر روی یک تکه کاغذ، تاریخی ثبت شده است که برای اکثریت انسان‌ها تاریخ مبارکی است. روزی که آنها متولد شده‌اند و به این دنیا پا گذاشته‌اند. قرار است در آینده نیز تاریخ دیگری نوشته شود که لحظه مرگ را دقیق نشان دهد و در نهایت همه چیز تمام شود. همین دو تاریخ ظاهرا ثبت خواهد شد.

هیچ‌کس نخواهد فهمید

این روزها که هفته پژوهش است، دانشگاه‌ها به شدت در حال برگزاری برنامه‌های مختلفی مثل کارگاه، نشست و کرسی نظریه‌پردازی و غیره هستند. لابلای این برنامه‌ها هم همیشه اساتیدی وجود دارند که از بی‌انگیزه و تنبل بودن دانشجویان فعلی انتقاد می‌کنند. جمله‌هایی مثل زمانی که ما دانشجو بودیم فلان می‌کردیم و من دانشجویان الان را با زمان خودم مقایسه می‌کنم و می‌بینم که فلان و بهمان است به کلیشه‌ای ترین عبارات این روزهای برخی اساتید تبدیل شده است.

یادم هست چند سال پیش یک استاد از من خواست که در کارگاهش بیایم و دانشجویانش راچند جمله‌ای مهمان کنم. من هم که سن پایینی داشتم با کلی استرس پاوری درست کردم و دائم فکر می‌کردم اگر سوالی پرسیده شد که بلد نباشم چه خاکی باید بر سر خود بریزم. در روز موعود نیم ساعت زودتر به سالن نشست رفتم تا همه چیز را چک کنم. خود استاد هم آمد و چند دقیقه‌ای راجع روند صحبت با هم مشورت کردیم. وقتی جلسه شروع شد

برای من زیاد پیش می‌آید که در هنگام خواندن کتاب یا دیدن فیلم یک کلمه جدید خودنمایی کند و بعد آن کلمه در زندگی واقعی به طرق مختلف سعی کند خود را نشان دهد. یکی از این کلمه‌ها pyrrhic victory بود. یادم هست اولین کاری که کردم این بود که دیکشنری پویا را از کنار میز برداشتم و دنبال معنیش گشتم. به این معنی رسیدم برد برابر با باخت. در دیکشنری‌های دیگر هم سرچ کردم و به این معانی رسیدم: پیروزی بدون فایده، پیروزی همراه با تلفات و خسارات زیاد، کسب پیروزی به قیمت و هزینه‌ای که نمی‌ارزد.

اواخر تیر بود و من سرمست از اینکه توانسته‌ام کمر دو پروژه‌ای که فشار زیادی وارد می‌کرد را خم کنم. دیگر آن چیز ترسناک روزهای گذشته نبودند و نگاه به آنها حتی برایم حس خوشایندی هم داشت. داشتم برنامه‌ریزی می‌کردم که کمی به کارهایی که دوست دارم بپردازم که تلفنم زنگ خورد. مثل اکثر اوقات پیش شماره تهران. به شماره نگاه کردم و امیدوار بودم موضوع یا کار جدیدی پیش نیاید. به پیام‌های تبلیغاتی هم آن لحظه می‌توانم بگویم راضی بودم. از دانشگاه بود؛ گفتند که کلاس تو برای ترم تابستان پر شده و از 26 تیر هم کلاس‌ها شروع می‌شود.

مسابقه دوی ماراتن المپیک 1968 در مکزیکوسیتی آغاز شده بود. در میان افراد شرکت‌کننده یک دونده سطح جهانی به نام جان استیون اکواری از تانزانیا نیز حضور داشت. در این مسابقه به دلیل شرایط جغرافیایی و ارتفاع زیاد مکزیک دوندگان با کمبود اکسیژن مواجه بودند و این موضوع کار را برای آنها سخت‌تر می‌کرد. ورزشکاران زیادی در طول مسیر به خاطر گرفتگی شدید عضلات به روی زمین دراز کشیدند و  نای بلند شدن نداشتند و به همین دلیل از ادامه مسیر صرف نظر کردند.

حالا

9 آگوست برای همه افرادی که عاشقانه کتاب‌ها را دوست دارند روز خاصی است. یک روز خاص برای همه افرادی که از خواندن لذت می‌برند. در این روز قرار است دوست‌داران کتاب گوشی‌های هوشمند خود را کنار بگذارند و کتابی به دست گیرند و در آن غرق شوند. قرار است از هر چیزی که باعث حواس‌پرتی می‌شود فاصله گرفته شود و افراد فقط به کتاب‌ها عشق خود را نشان دهند. این عشق را می‌توانند با خواندن کتاب، نوشتن کتاب، قرض و هدیه دادن کتاب، خرید کتاب، مرتب کردن کتابخانه و ... نشان دهند.

معمولا زمانی که می‌خواهیم کمی جدی‌تر به نوشتن فکر کنیم. در همان اوایل دو کتاب پرتوصیه تقریبا از همه جا معرفی می‌شود. اولی کتاب غلط ننویسیم ابوالحسن نجفی است و دومی هم کتاب بهتر بنویسیم رضا بابایی است. به نظرم کتاب اول بیشتر به درد ویراستاران می‌خورد و کتاب دوم بیشتر به درد نویسندگان می‌خورد.

کتاب غلط ننویسیم را فکر می‌کنم یک بار بیشتر نخواندم و بعد از بار اول هر موقع برای ویرایش یک مطلب به کمک نیاز داشتم به فرهنگ املایی ویراستاران مراجعه کردم که شاید به خاطر تنبلی و دسترسی راحت‌تر است. اما کتاب دوم را سعی می‌کنم هر زمان که وقت شود مروری داشته باشم تا حداقل ببینم هنوز در نوشتن چقدر ضعیف و پراشتباه هستم.  مسیر کتاب را دوست دارم چرا که از پایه نظری شروع می‌کند و با درست‌نویسی وارد فصل بعد می‌شود. در ادامه هم کتاب با ساده‌نویسی و زیبانویسی بسیار جذاب تمام می‌شود.

در فصل ساده‌نویسی رضا بابایی کمی راجع به وبلاگ‌ها هم صحبت می‌کند و شروع

دوستم یک مدت پیش بالاخره موفق شد از رساله‌اش دفاع کند. با اینکه رشته متفاوتی داشتیم اما تقریبا یک منطق مشترک ما را به هم رسانده بود. اینکه صمیمی بودن با هم‌رشته‌ای‌های خودمان دردسرهای بیشتری نسبت به مزایایش دارد. بعد از دفاع میان تمام حرف‌هایش از این می‌گفت که مسئول فلان بخش دانشکده در زمان روند دفاع خیلی مهربان شده بود. خودش تماس می‌گرفت، خودش کارها را پیگیری می‌کرد و من هم متعجبانه این دلسوزی عجیب را تماشا می‌کردم. بعد از دفاع پیام تبریک فرستاد و در انتها هم کارش را گفت. اینطور می‌گفت که مطمئن بوده یک داستانی باید باشد که اینقدر کارها روی ریل دارد پیش می‌رود وگرنه قبل از این و در طول روند دفاع پیگیری‌ها از نوشتن رساله بیشتر امانم را بریده بود.

گفتم چیز عجیبی نیست. به هر حال ما آدم‌ها یاد گرفته‌ایم که در اکثر اوقات برای خواسته‌هایی که داریم باید باج بدهیم. برای به دست آوردن خیلی از موقعیت‌ها باید لابی کنیم. مجبور هستیم کارهایی که دوست نداریم را انجام دهیم، مجبور هستیم مثل یک بازیگر جلوی دوربین برویم و نقشی را بازی کنیم که از ما خیلی متفاوت است. نه اینکه این کارها را دوست داشته باشیم ولی جامعه این را از ما می‌خواهد، نهادهای اجتماعی اینطور سازماندهی شده‌اند. ما خیلی اوقات برای محافظت از خودمان مجبوریم یکسری کارها را انجام دهیم.

داشتم دفترچه خاطراتم را می‌خواندم که نگاهم به صفحه میخکوب شد. برخی دست‌خط‌ها و دلنوشته‌ها تو را گم می‌کنند و به جایی می‌برند که زمان زیادی طول می‌کشد تا خودت را پیدا کنی و خودت را جمع کنی مثل همین خط خطی‌هایی که در ادامه آمده است:

واهمه دارم...

 من از آغوش‌های بی‌عشق

از بازوانی که بی‌مقدمه باز شوند

از دوست داشتن‌هایی که محض رفع نیاز روی لب غلت بخورد و در دل بیفتد

من از چشمهای شوم، از نگاه بی‌حواس، از حضور بی‌وجود واهمه دارم

واهمه دارم...

اگر هستی، اگر در آغوشم می‌گیری، اگر نگاهم می‌کنی

بیا، بیا و فقط دوستم داشته باش

بگذار کمی عشق را لمس کنم

فقط همین...

بیا، بیا و مرا آغوش باش

و به اندازه تمام دوستت دارم‌هایی که بدهکاری به خود بچسبان

نگاهم کن و از چشم‌هایم ناگفته‌هایم را بخوان

تو نبودی و من با چشم‌هایت زندگی کردم

از لب‌هایت بوسه نوشیدم و در هوای داشتنت نفس کشیدم

دلتنگم...

بیا تا دلتنگیم را در گهواره دستانت تاب دهم

و تنهاییم را در بستر آغوشت خواب کنم

بیا و مرا آغوش باش...

پی نوشت: بخش‌هایی از این شعر منتسب به خانم سارا قبادی است.