تا حالا افرادی را دیدید که شرایط سختی برای خودشان می‌سازند و بعد غر می‌زنند که زندگی خیلی سخت است. در حالی که بخش بزرگی از سختی انتخاب خودشان است. چند سال پیش دانشجویی داشتم که هر زمان فرصتی پیدا می‌شد مدام گلایه می‌کرد که استاد من شب‌ها به خاطر سختی درس‌ها نمی‌توانم بخوابم و از الان شروع کردم به استفاده از تقویت کننده مو برای اینکه می‌ترسم به خاطر این فشارها موهایم بریزد. راستش با توجه به رشته‌اش خیلی غیرمنطقی هم نبود و من هم کمی با او همدردی می‌کردم. 

از این موارد چند مورد دیگر هم دیدم. اما نکته‌ای که برایم جالب بود این بود مثلا با وجود فشار کاری دانشجو کارهای پایان‌نامه‌اش آنچنان جلو نمی‌رفت. همیشه هم غر می‌زدند ما به خاطر شب بیداری‌ها داریم با جانمان بازی می‌کنیم و کسی این را نمی‌فهمد. یاد هم‌اتاقی‌ام در دانشگاه تهران افتادم که برق قدرت می‌خواند. او همیشه می‌نالید رشته من سنگین است و شب‌ها باید درس بخوانم. یادم هست به ما هم تیکه می‌انداخت که رشته شما راحت است و شما نمی‌فهمید چه سختی من می‌کشم تا درس‌ها را پاس کنم. یک روز تعارف را کنار گذاشتم و بهش گفتم عزیزم من هم مثل تو تا ساعت 11-12 می‌خوابیدم خب قاعدتا من هم به جای روز باید شب درس می‌خواندم و کار می‌کردم. کتابخانه کوی دانشگاه همیشه شب‌ها پر از دانشجو بود اما برخی از آن‌ها دلیلش فقط این بود که روزها تا جایی که می‌توانستند می‌خوابیدند و با تایم ناهار فقط بیدار می‌شدند. آن هم اگر کسی بود که ناهارشان را می‌گرفت خیلی راحت به زمان خواب اضافه می‌کردند.

در این داستان فرد عمداً یا از روی تنبلی یا بی‌برنامگی کارهایش رو در طول روز انجام نمی‌دهد بعد شب‌ها بیدار می‌ماند که جبران کند یا ظاهرا کار کند. در ادامه هم شکایت می‌کند که خیلی دارم سخت کار می‌کنم یا بی‌خوابی می‌کشم. در حالی که سختی که دارد، حاصل انتخاب و مدیریت اشتباه خودش است. یک واژه در انگلیسی هست به نام استدلال‌نمایی تلاش یا برهان آوری تلاش (Effort Justification) که فرد دوست دارد برای خود ارزشی بیشتر از زحمت و تلاش واقعیش قائل شود. بخشی از این موضوع هم به نظریه ناهماهنگی شناختی فستینگر برمی‌گردد. فستینگر می‌گوید یک تضاد و ناهماهنگی بین باور شخص و واقعیت زندگی وجود دارد. ذهن فرد برای اینکه بیاد این تضاد و حس بد را جبران کند برای تضاد توجیه درست می‌کند. 

داستان روباه و انگور ازوپ معمولا مثال شناخته شده و بین‌المللی ناهماهنگی شناختی است. داستان درباره روباهی است که به یک تاکستان رفته و تلاش می‌کند تا انگور بخورد؛ اما دستش به آنها نمی‌رسد. او بجای اعتراف به شکست می‌گوید که انگورها ترش و بدمزه هستند. در واقع نسخه خارجی گربه دستش به گوشت نمی‌رسد، می‌گوید بو می‌دهد. در این داستان باور روباه این است که به راحتی می‌تواند انگورها را به دست بیاورد اما واقعیت این است که توانایی انجام آن را ندارد. تضاد و ناسازگاری بین باور او از توانایی خودش و واقعیتی که آشکار ناتوانی او را نشان می‌دهد ناهماهنگی شناختی نام دارد. روباه برای حل این تضاد و احساس ناخوشایند آن دست به فریب خود می‌زند و دچار سوگیری شناختی می‌شود.

می‌خواهم بگویم زندگی سخت است و من هم قبول دارم اما خیلی از زحمت‌ها وقتی درست نگاه کنی ساخته خود فرد است. افراد خیلی اوقات دوست ندارند به عنوان تنبل و ناتوان و تلف‌کننده وقت دیده شوند و در عوض دوست دارند در نقش یک فرد پرزحمت و رنج‌کش دیده شوند. در این سال‌ها یک عامل پیدا کردم که بفهمم واقعا چه کسی پرمشغله هست و چه کسی خودش را قربانی زحمت  و تلاش نشان می‌دهد. آن عامل هم بازدهی بود. یعنی فردی که اینقدر غر می‌زند نگاه کنم و ببینم چقدر خروجی دارد. به هر حال کار نکردن در وقت مناسب و بعد نمایش قربانی زحمت و تلاش برای بسیاری جذاب است. 

۱ ۰