نمیدانم این نامه را به کجا باید فرستاد، وقتی تو دیگر نیستی تا آن را بخوانی.... اما بعضی حرفها اگر نوشته نشوند، آدم را خفه میکنند...
چند سال قبل به اصرار دوستی قبول کردم که دو سال در یک مدرسه تدریس کنم. اوایل خیلی برایم سخت بود اما به مرور حضور در کلاس دلیل حال خوب آن زمان من شده بود. میان آن بچهها دانشآموزی داشتم که بعد از مدتی همیشه هر کجا بودم با سرعت خودش را به من میرساند تا فقط سلام کند. یادم هست یک روز من را کنار کشید و گفت استاد تو تنها معلمی هستی که به احترامت بلند میشوم و برای بقیه فقط از روی ترس و اجبار بلند میشوم. حالا من از آن راهروهای مدرسه خیلی وقت است که رفتهام، از آن کلاسی که وقتی در آن ناراحت میشدم کلاس با من ناراحت میشد و اثری از لبخند تو دیگر در میان جمع نبود.
وقتی خبر رفتن تو را شنیدم انگار یکدفعه همه خاطرات برایم زنده شد؛ صدایت، چهرهات، لبخندهای زیبایت. باورم نمیشود. با خودم میگویم حتماً اشتباه است. مگر تو همان شاگردی نبودی که همیشه با یک سلام استاد گفتن ساده دل آدم را نرم میکردی. همان که فکر میکردم حالش مثل لبخندش خوب است. کاش میدانستم پشت آن لبخندها چه میگذرد. راستش حال من هم این روزها تعریفی ندارد. این روزها زندگی بدون تو برایم خیلی ساکتتر شده است؛ نه از آن سکوتهای خوب بلکه از آن سکوتهایی که روی دل آدم مینشیند و سنگینی آن روزگار انسان را سیاه میکند. لبخندهای زیبایت نیست. باورم نمیشود آن استاد گفتن پرانرژی تو دیگر نیست که صبحهایم را روشن کند. راستش را بخواهی هنوز که هنوز است دلم برای دویدنهای تو برای رسیدن به من و سلام کردنت تنگ است.
یادم هست وقتی از شما برای همیشه خداحافظی کردم. گفتی که میخواهی ما را به حال خودمان رها کنی و بروی. من هم گفتم برخی اوقات ما آدمها رهگذری بیشتر در زندگی نیستیم اما از تو چه پنهان حالا که رفتهای هزار کاش افتاده به جانم. کاش آن روز آخر که میرفتم بیشتر مکث میکردم. کاش حال دلت را بیشتر میپرسیدم. کاش میشد تا بیشتر پیش شما بمانم.
شنیدهای که میگویند معلمها وقتی میروند، شاگردهای خودشان را فراموش میکنند. این روزها با تمام وجود میتوانم فریاد بزنم که دروغ است. بعضی اسمها، بعضی چهرهها، تا آخر عمر با آدم میمانند و تو یکی از همانهایی. حالا که دیگر تو را نمیبینم جای خالیت از هر حضوری برایم پررنگتر است. نبودن تو را نه زمان میفهمد و نه زندگی. این دل است که میفهمد و مدام نبودنت را بر سر من فریاد میکشد. اگر جایی هستی که خبرها به تو میرسد، بدان که نبودنت فقط یک جای خالی نیست؛ بدان معلمی که دیگر معلمت نبود، با شنیدن رفتنت شکست و هنوز خیلی وقتها به لبخندی فکر میکند که فکر میکرد همیشه خواهد بود.
روحت در آرامش، شاگرد تنهای دوست داشتنی من...