چند باری خواستم اینجا درباره تولد و داستان‌هایش بنویسم اما اینقدر به نظرم موضوع مهمی نیامد که بخواهیم راجبش حرف بزنیم. به هر حال تجربه نشان داده هر موضوعی حداقل ارزش یک بار صحبت کردن دارد.

از اینجا شروع کنم که خانواده‌ام روزی تصمیم گرفتند که شهریور در شناسنامه‌ام ثبت شود تا یک سال از زندگی جلو بیفتم و زودتر به درس و تحصیل بپردازم. البته در ادامه هم چند رخداد دیگر هم باعث شد دو سال از نظر خانواده جلوتر بیفتم. به خاطر همین فکر می‌کنم رضایت آنها را در این زمینه حسابی جلب کرده‌ام.

اما از آن تصمیم خانواده به بعد همه همکلاسی‌ها و دوستان هم معمولا روزی از شهریور به من تبریک می‌گفتند و سورپرایز می‌کردند. روزی که هیچ تعلقی به آن نداشتم، روزی شده بود که بیشترین محبت را از دوستانم دریافت می‌کردم. البته من هم به خاطر محبتی که داشتند خوشحال می‌شدم.

اما اگر صادقانه بخواهم حرف بزنم و راستش را بخواهید هیچوقت درک نکردم چرا آدم‌ها این روز را جشن می‌گیرند. یعنی

شاید شما هم شنیده باشید. برخی می‌گویند باید به این و آن بچسبی. اگر  از بنده خدایی خوشت هم نمی‌آید باید به احترامش کلاه از سر برداری. چرا؟ چون آدمی است که دستش می‌رسد برای تو کاری انجام دهد. در زمان مهمل بافتن باید سرت را فقط به نشانه تأیید تکان دهی. کسی نمی‌گوید که شاید همین سکوت‌ها، همین چاپلوسی‌های بی‌خودی، همین احترام گذاشتن‌های زورکی باعث شده این فرد برای خودش الان برو و بیایی داشته باشد.

بیشتر از یک کمی عجیب شده‌ایم. جلوی هم بلند می‌شویم و پشت سر یکدیگر را به باد تمسخر می‌گیریم. صدای دکتر دکتر کردنمان گوش آسمان را کر می‌کند اما فرد بعد از رفتن درجه‌اش به مرتیکه و زنیکه تنزل پیدا می‌کند. همدیگر را فالو می‌کنیم تا فقط یکدیگر را زیر نظر داشته باشیم. ایراد می‌گیریم تا فقط نشان دهیم حرفی برای گفتن داریم.

بیشتر که دقت می‌کنم می‌بینم این رفتارها زیاد هم عجیب نیستند. انگار کسانی که از این قاعده و اصول پیروی نکنند بیشتر عجیبند. آنها تنهاترند، بی‌رمق‌ترند، زور کمتری دارند و برای خودشان دبدبه و کبکبهای ندارند. هر کس در زندگی خود فلسفه‌ای دارد، اولویت‌های متفاوتی دارد راستش بدون در نظر گرفتن این مسائل من این مدل آدم‌های ساده را بیشتر دوست دارم حالا اصلا شما بگویید هیچ جذابیتی ندارند و حوصله‌سربر هستند.

روزی استیون هاوکینگ گفت ربات‌ها بر انسانها چیره می‌شوند و بشر به دسته ساخته خود نابود می‌شود. از آن زمان تا الان

نمی‌دانم از این دنیا باید حالم بهم بخورد یا عاشق زیبایی‌هایش باشم

نمی‌دانم از آمدن به این دنیا باید خوشحال باشم یا ناراحت

نمی‌دانم کی و کجا قرار است صدای ناقوس مرگ را بشنوم

نمی‌دانم حتی ازدواج خواهم کرد یا نه

نمی‌دانم خستگی‌ها من را از پا در می‌آورند یا روزی خوشی‌ها زیر دلم می‌زنند

نمی‌دانم افراد دنیا روزی مرا شماتت خواهند کرد یا روزی برایم دست خواهند زد

فقط می‌دانم در اینجایی که هستم باید تلاش کنم. چرا؟

یک نفر نوشت کاش فقط به من تجاوز کرده بود. شاید این توئیت شروع داستان باشد. داستان فردی که با دانشجویان دانشگاه تهران ارتباط برقرار می‌کرد و اتفاق تلخی در پایان برای آنها رقم می‌زد. این توئیت اول همیشه مهم است چرا که بعد از آن انگار افراد حس می‌کنند تنها نیستند و دیگر خودشان را سانسور نمی‌کنند و از تجربه تلخ خود می‌گویند. دیگر نام این فرد به ترند شبکه‌های اجتماعی تبدیل شده است و تعداد افرادی که از او می‌گویند روزبه‌روز بیشتر می‌شود.

چت‌های خصوصیش، حقه‌هایش و ... در فضای مجازی پخش شده است. انگار قربانیان دیگر حال رفتن به دادگاه و شکایت ندارند و با همین فضای مجازی می‌خواهند انتقامشان را از او بگیرند. پس از مدتی هم نیروی انتظامی وارد ماجرا شد و از دستگیر شدن فرد خبر داد و اعلام کرد شاکیان می‌توانند با محفوظ ماندن نامشان بیایند و شکایت کنند. هر چند که شکایت پس از گذشت زمان زیاد کار پیگیری را سخت می‌کند.

هنوز خیلی از این خبر نگذشته بود که

نمی‌دانم چرا ولی در موقع امتحان و کنکور و اینجور داستان‌ها هیچ‌وقت استرس نداشتم. همیشه برایم تعجب‌برانگیز بود که چرا آدم‌ها اینجور استرس می‌گیرند که انگار دارند قبض روح می‌شوند. خب شاید هم من غیرمعمولی هستم چون احتمالا نمی‌توانم اکثریت را غیرطبیعی در نظر بگیرم. شاید به خاطر این باشد که با واقعیت این داستان‌ها کنار آمده بودم، شاید برایم اهمیت آنچنانی نداشند، شاید  دوست داشتم خلاف دیگران حرکت کنم، شاید هم دستگاه استرس امتحان روی من نصب نشده است. اما یک چیز را مطمئن هستم.

اینکه با شرایط کنکور امسال من هم استرس می‌گرفتم. واقعا کنکوری‌های امسال خیلی شرایط بدی داشتند و هیچ‌وقت دوست ندارم خودم را جای آنها بگذارم. واقعا یکی از چیزهایی که حالم را بد می‌کند سردرگمی است. ولی

مدتی پیش داشتم متنی ترجمه می‌کردم که در میان آن به گفتگوی دو شخصیت رسیدم که برای من کمی نامفهوم بود. ظاهرا مکالمه برگرفته شده از یک رمان بود و به خاطر همین تصمیم گرفتم که سرچی کنم تا فضای رمان را ببینم و متن را بهتر متوجه شوم. دیالوگ‌ها از کتاب یاغی بود که بعدش متوجه شدم کتاب دوم یک مجموعه سه جلدی است. نام کتاب‌ها به ترتیب ناهمتا (divergent)، یاغی (Insurgent) و هم‌پیمان (Allegiant) بود. ترجمه ناهمتا و یاغی به نظرم خیلی حرفه‌ای انتخاب شده است ولی با هم‌پیمان زیاد ارتباط برقرار نمی‌کنم اما خیلی کلمه بهتری هم برایش پیدا نمی‌کنم. داستان کتاب برایم جالب بود و بیشتر راجبش خواندم. متوجه شدم که فیلم هر کتاب هم ساخته شده است.

من هم که این روزها فیلم درمانی کم و بیش می‌کنم و الان تنها چیزی است که می‌تواند  کمی من را از محیط و دغدغه‌ها جدا کند و حالم را بهتر کند. قبلا موسیقی و فوتبال هم شاید این توانایی را داشتند ولی مدتی می‌شود که آن توانمندی گذشته خود را از دست داده‌اند. راستش فیلمی که برگرفته شده از کتاب باشد اعتماد بیشتری می‌توانم به آن داشته باشم. همیشه قبلش سعی می‌کنم اگر فرصتی باشد کتاب را هم کمی برانداز کنم ولی راستش این روزها اینقدر متن انگلیسی از سر و کله‌ام بالا می‌رود که دیگر حوصله خواندن یک رمان انگلیسی ندارم. البته کمی با کتاب بازی کردم و صفحاتش را بالا و پایین کردم ولی فکر می‌کنم کارم شبیه اسکیمینگ با درجه هزار بود.

ظاهرا کتاب ابتدا بر پایه شخصیت توبیاس نوشته شده اما

در این روزگار شاید جمله کلیشه‌ای به وجود آمده که می‌گوید آدم نباید اهل جناح باشد. این حرف هم مثل خیلی از حرف‌های قشنگ دیگر است از جنس اینکه آدم باید آزاده باشد و تعصبی عمل نکند و ... فکر نمی‌کنم افراد زیادی باشند که با این جمله مخالف باشند اما باز هم خیلی‌ها گرایش به سمت خاصی دارند.

خودم به شخصه قبلا در این بازی بودم و هر وقت کسی سنگ جناح خاصی به سینه می‌زد نگاه معنی‌داری به او می‌کردم که بفهمد از تعصبش چقدر حالم بد می‌شود. آن روزها همیشه در جواب آدم‌ها می‌گفتم ببین بدی و خوبی تا دلت بخواهد از چپ و راست و این‌بریا و اون‌بریا دیده‌ام، پس داستان و حمایت‌های عجیبت را برای خودت نگه دار.

این روزها می‌بینم همه ما چه بخواهیم چه نخواهیم باید در یک جناح باشیم. از دانشگاه حرف بزنم

من از جمله دانشجویانی بودم که برخی اساتید در دوران دانشجویی از من می‌خواستند در تصحیح برگه‌ها به آنها کمک کنم. آن موقع همیشه سعی می‌کردم احساسات مثبت و منفی که نسبت به برخی آدم‌ها دارم در برگه‌ها دخیل نکنم. آن موقع برایم خیلی جذابیت داشت تا ببینم کی چجوری به سوالات جواب می‌دهد و همیشه برایم سوال بود که چطور اساتید به این کار جذاب علاقه ندارند. دیروز که داشتم

سجاد تازه از آلمان برگشته بود که پیغام داد بیا که برایت سوغات خریده‌ام. خودم را از قبل برای دیدنش آماده کرده بودم، هم دلم برایش تنگ شده بود و هم برای شنیدن غرغر کردنش مهیا شده بودم. با همان لبخند دوست‌داشتنی گفت نسکافه دیگه؟ گفتم در این حد هم از هم دور نبوده‌ایم که بخواهد ذائقه‌ام عوض شود. همیشه مرتب بودن زیاد از حدش برای من جالب است. با این که از لحاظ سبک زندگی خیلی متفاوت هستیم اما حرف‌های مشترک زیاد داریم طوری که ساعت‌ها با هم حرف بزنیم و خسته نشویم.

از دوچرخه‌سواری‌هایش گفت، رویدادهایی که شرکت کرده بود و عکس‌ها را نشان می‌داد. تعریف‌هایش که تمام شد آرام آرام غرغر کردنش را شروع کرد. اول از اینکه دوباره باید برود کمی گله کرد و بعد از نگاه بالا به پایین چشم رنگی‌ها شکایت می‌کرد. از کشورهای اروپایی متنفر است و مثل من بیشتر آمریکای جنوبی را دوست دارد البته کشورهای شرق آسیا را هم خیلی دوست دارد. می‌گفت انگار زورشان می‌آید که جواب آدم را بدهند.

سکوت کرده بودم و می‌شنیدم همان کاری که همیشه می‌کنم اما این دفعه به خودم گفتم شاید حرفی بزنم بهتر باشد. گفتم سجاد حرفت این است که اروپایی‌ها نژادپرست هستند و خیلی کارشان زشت است، درست است؟ گفت شک داری. گفتم

راستش من خیلی وقت است که تلویزیون نمی‌بینم. چندسالی می‌شود که هر بار به سراغش می‌روم دست از پا درازتر و پشیمان‌تر از قبل برمی‌گردم. هیچ کدام از فیلم‌های ماه رمضان امسال را هم ندیدم اما داستان یکی از فیلم‌ها نظرم را جلب کرد. برادر و همسر محترم زمانی که پیش هم بودیم بخش زیادی از سریال بچه مهندس را با ذوق و شوق تعریف کردند.

همان تعریف‌ها کافی بود که برای اعصاب راحت تصمیم بگیرم سریال را پیگیری نکنم. جوان نخبه‌ای که از کشور می‌خواهد برود. چرا؟ تمام این رفتن بخاطر یک دختر است که آن بر دنیاست. واقعا به خاطر خدا دلیل بهتری پیدا نمی‌شد که برای رفتن این جوان نخبه در سریال پیدا کنید. راستش من دوستان زیادی داشته‌ام که رفته‌اند. با بچه‌های زیادی هم در ارتباط بوده‌ام که الان مهاجرت کرده‌اند. اما یک نفر از آنها هم به خاطر موضوعی شبیه این نرفته‌ است. اصلا خیالتان را راحت کنم به خاطر برعکس این موضوع بوده است یعنی طرف می‌خواسته از دختری فرار کند و رفته است که این هم دلیل اصلی رفتن قطعا نبوده است.

اگر کمی پای بغض بچه‌ها