نمی‌دانم این نامه را به کجا باید فرستاد، وقتی تو دیگر نیستی تا آن را بخوانی.... اما بعضی حرف‌ها اگر نوشته نشوند، آدم را خفه می‌کنند...

چند سال قبل به اصرار دوستی قبول کردم که دو سال در یک مدرسه تدریس کنم. اوایل خیلی برایم سخت بود اما به مرور حضور در کلاس دلیل حال خوب آن زمان من شده بود. میان آن بچه‌ها دانش‌آموزی داشتم که بعد از مدتی همیشه هر کجا بودم با سرعت خودش را به من می‌رساند تا فقط سلام کند. یادم هست یک روز من را کنار کشید و گفت استاد تو تنها معلمی هستی که به احترامت بلند می‌شوم و برای بقیه فقط از روی ترس و اجبار بلند می‌شوم. حالا من از آن راهروهای مدرسه خیلی وقت است که رفته‌ام، از آن کلاسی که وقتی در آن ناراحت می‌شدم کلاس با من ناراحت می‌شد و اثری از لبخند تو دیگر در میان جمع نبود.

وقتی خبر رفتن تو را شنیدم انگار یک‌دفعه همه خاطرات برایم زنده شد؛ صدایت، چهره‌ات، لبخندهای زیبایت. باورم نمی‌شود. با خودم می‌گویم