در دل هیاهو و اعتراض وقتی صدای شلیک‌ها مثل بارانی سیاه بر سرمان می‌ریزد و هر انفجار تپش‌های قلب زمین را می‌لرزاند تو ایستاد‌ه‌ای؛ با دست‌هایی که شاید می‌لرزند اما هرگز تسلیم نمی‌شوند. شنیدن صدای اسلحه، صدای شکستن شیشه‌ها و ناله‌های خاموش می‌تواند تو را به زانو درآورد اما تو با تمام ترس‌ها و دردهایت هر بار بلند می‌شوی. نه فقط برای خودت بلکه برای همه آن‌هایی که دیگر توان ایستادن ندارند، برای آن‌هایی که دیگر صدایشان شنیده نمی‌شود، برای امیدی که همین حوالی گم شده است اما هنوز در هوای ابری دل زنده است.

تو در برابر تاریکی،