۲ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است.

قدیمی‌ترها یادشون هست که ما یک یاهو مسنجر داشتیم که برای ما آخر لذت بردن از دنیا بود. البته من خودم هم خیلی سنم کم بود که با این پدیده آشنا شدم. خلاصه ماجرا اینکه در یاهو مسنجر یک دکمه به اسم Buzz بود. این دکمه نه برای حرف‌زدن و نه برای توضیح‌دادن چیزی بود؛ بلکه فقط برای لرزاندن بود. صفحه می‌لرزید و صدای ناخوشایند می‌داد و می‌فهمیدی که کسی آن‌طرف منتظر است یا دقیق‌تر بگویم طاقتش طاق شده است. کارکردش ساده بود و تلنگر می‌زد حواست هست؟ جواب بده. البته برخی برای آزار دادن هم از آن استفاده می‌کردند. بار اولش قابل تحمل بود، دوبارش علامت هشدار بود و برای بار سوم اعصاب‌خردکن بود. دفعه چهارم دیگر واقعا اعلام جنگ بود. 

صبرت که تمام شد صفحه را می‌لرزاندی و به‌جای صبر کردن صدا می‌فرستادی و می‌فهماندی من اینجام و منتظرت نمی‌مونم. گاهی معنای عجله داشت گاهی معنای بی‌حوصلگی، گاهی نادیده گرفته شدن و گاهی هم شوخی بود. آن روزها فکر می‌کردیم Buzz فقط یک شوخی یا ابزاری برای شیطنت یا جلب توجه است. اما ما کم‌کم یاد گرفتیم که سکوت دیگران را تاب نیاوریم. اگر پاسخ نیامد باید تکانی بدهیم. اگر مکث شد باید آن را بشکنیم. لرزاندن و سر و صدا کردن جای گفت‌وگو را گرفت.

خودم یادم هست وقتی Buzz می‌آمد، حتی اگر حرفی نداشتم جواب می‌دادم. نه از سر میل بلکه از سر واکنش نشان دادن. Buzz اجازه نمی‌داد ساکت و آرام بمانی. مجبورت می‌کرد واکنش نشان بدهی. شاید این همان چیزی بود که بعدتر به شکل نوتیفیکیشن، آنلاین بودن و سین شدن به زندگی‌مان برگشت. امروز دیگر Buzz نداریم، اما صفحه‌ی زندگی‌مان مدام می‌لرزد. پیام‌ها، اعلان‌ها، انتظارها که همه و همه می‌گویند حواست هست، جوابمان را بده. اما ما آن توان گذشته را برای جواب دادن نداریم.

مشکل Buzz این نبود که صدا داشت؛ مشکلش این بود که حق صبر و تفکر را از ما می‌گرفت. ما آرام‌آرام یاد گرفتیم مکث را با بی‌توجهی اشتباه بگیریم. شاید امروز آنقدر بزرگ شده باشم که بعضی Buzzها را جواب ندهم. نه از سر بی‌احترامی بلکه برای احترام به خود و معنا پیدا کردن میان شلوغی‌ها. چون همه‌ داد و بی‌دادها ارزش پاسخ ندارند و بعضی سکوت‌ها از هزار پیام واضح‌ترند. 

در آمار و یادگیری ماشین اصطلاحی به نام نفرین ابعاد (Curse of Dimensionality) وجود دارد که نخستین بار توسط ریچارد بلمن (Richard Bellman) در دهه 1960 مطرح شده است. این موضوع بیان می‌کند با افزایش ابعاد داده‌ها مشکلات بسیاری به صورت تصاعدی به وجود می‌آید. هرچه تعداد متغیرها یا ابعاد بیشتر می‌شود، فضای داده‌ها به‌صورت نمایی بزرگ‌تر می‌شود؛ به‌طوری که داده‌ها پراکنده، بی‌معنا و غیرقابل تعمیم می‌شوند. خیلی ساده‌تر بگویم در ابعاد کم داده‌ها الگو دارند وقتی ابعاد مختلف اضاف می‌شود داده‌ها از هم دور می‌شوند و تشخیص الگو بین آنها کمی سخت می‌شود چرا که فاصله بین آن‌ها بسیار بیشتر به نظر می‌رسد. در واقع با افزایش ابعاد، فضای تحلیل آن‌قدر بزرگ و پراکنده می‌شود که داده‌ها به‌جای روشن‌کردن الگو، آن را پنهان می‌کنند. مدل‌ها دقیق‌تر نمی‌شوند؛ بلکه پیچیده‌تر و گمراه‌کننده‌تر به نظر می‌رسند.

من این نفرین را بیشتر بیرون از نمودارها و الگوریتم‌ها تجربه کرده‌ام. دقیقاً جایی که یک تصمیم ساده قربانی دیدن بیش از حد من شد. خیلی جاها قرار بود فقط یک پاسخ ساده بدهم، اما ذهنم مثل یک مدل با ابعاد بالا شروع به جمع‌آوری ابعاد مختلف و داده‌های زیاد کرد و تصمیم‌گیری را متوقف کرد. گاهی ذهن آنقدر بُعد اضافه می‌کند که حقیقت در لابلای آن‌ گم می‌شود و ما در شلوغی رها می‌کند. خیلی اوقات مسئله پیچیده نیست، ما هستیم که مسئله را پیچیده می‌کنیم.

یادم هست روزی در برخورد با یک دانشجو