قدیمی‌ترها یادشون هست که ما یک یاهو مسنجر داشتیم که برای ما آخر لذت بردن از دنیا بود. البته من خودم هم خیلی سنم کم بود که با این پدیده آشنا شدم. خلاصه ماجرا اینکه در یاهو مسنجر یک دکمه به اسم Buzz بود. این دکمه نه برای حرف‌زدن و نه برای توضیح‌دادن چیزی بود؛ بلکه فقط برای لرزاندن بود. صفحه می‌لرزید و صدای ناخوشایند می‌داد و می‌فهمیدی که کسی آن‌طرف منتظر است یا دقیق‌تر بگویم طاقتش طاق شده است. کارکردش ساده بود و تلنگر می‌زد حواست هست؟ جواب بده. البته برخی برای آزار دادن هم از آن استفاده می‌کردند. بار اولش قابل تحمل بود، دوبارش علامت هشدار بود و برای بار سوم اعصاب‌خردکن بود. دفعه چهارم دیگر واقعا اعلام جنگ بود. 

صبرت که تمام شد صفحه را می‌لرزاندی و به‌جای صبر کردن صدا می‌فرستادی و می‌فهماندی من اینجام و منتظرت نمی‌مونم. گاهی معنای عجله داشت گاهی معنای بی‌حوصلگی، گاهی نادیده گرفته شدن و گاهی هم شوخی بود. آن روزها فکر می‌کردیم Buzz فقط یک شوخی یا ابزاری برای شیطنت یا جلب توجه است. اما ما کم‌کم یاد گرفتیم که سکوت دیگران را تاب نیاوریم. اگر پاسخ نیامد باید تکانی بدهیم. اگر مکث شد باید آن را بشکنیم. لرزاندن و سر و صدا کردن جای گفت‌وگو را گرفت.

خودم یادم هست وقتی Buzz می‌آمد، حتی اگر حرفی نداشتم جواب می‌دادم. نه از سر میل بلکه از سر واکنش نشان دادن. Buzz اجازه نمی‌داد ساکت و آرام بمانی. مجبورت می‌کرد واکنش نشان بدهی. شاید این همان چیزی بود که بعدتر به شکل نوتیفیکیشن، آنلاین بودن و سین شدن به زندگی‌مان برگشت. امروز دیگر Buzz نداریم، اما صفحه‌ی زندگی‌مان مدام می‌لرزد. پیام‌ها، اعلان‌ها، انتظارها که همه و همه می‌گویند حواست هست، جوابمان را بده. اما ما آن توان گذشته را برای جواب دادن نداریم.

مشکل Buzz این نبود که صدا داشت؛ مشکلش این بود که حق صبر و تفکر را از ما می‌گرفت. ما آرام‌آرام یاد گرفتیم مکث را با بی‌توجهی اشتباه بگیریم. شاید امروز آنقدر بزرگ شده باشم که بعضی Buzzها را جواب ندهم. نه از سر بی‌احترامی بلکه برای احترام به خود و معنا پیدا کردن میان شلوغی‌ها. چون همه‌ داد و بی‌دادها ارزش پاسخ ندارند و بعضی سکوت‌ها از هزار پیام واضح‌ترند. 

در آمار و یادگیری ماشین اصطلاحی به نام نفرین ابعاد (Curse of Dimensionality) وجود دارد که نخستین بار توسط ریچارد بلمن (Richard Bellman) در دهه 1960 مطرح شده است. این موضوع بیان می‌کند با افزایش ابعاد داده‌ها مشکلات بسیاری به صورت تصاعدی به وجود می‌آید. هرچه تعداد متغیرها یا ابعاد بیشتر می‌شود، فضای داده‌ها به‌صورت نمایی بزرگ‌تر می‌شود؛ به‌طوری که داده‌ها پراکنده، بی‌معنا و غیرقابل تعمیم می‌شوند. خیلی ساده‌تر بگویم در ابعاد کم داده‌ها الگو دارند وقتی ابعاد مختلف اضاف می‌شود داده‌ها از هم دور می‌شوند و تشخیص الگو بین آنها کمی سخت می‌شود چرا که فاصله بین آن‌ها بسیار بیشتر به نظر می‌رسد. در واقع با افزایش ابعاد، فضای تحلیل آن‌قدر بزرگ و پراکنده می‌شود که داده‌ها به‌جای روشن‌کردن الگو، آن را پنهان می‌کنند. مدل‌ها دقیق‌تر نمی‌شوند؛ بلکه پیچیده‌تر و گمراه‌کننده‌تر به نظر می‌رسند.

من این نفرین را بیشتر بیرون از نمودارها و الگوریتم‌ها تجربه کرده‌ام. دقیقاً جایی که یک تصمیم ساده قربانی دیدن بیش از حد من شد. خیلی جاها قرار بود فقط یک پاسخ ساده بدهم، اما ذهنم مثل یک مدل با ابعاد بالا شروع به جمع‌آوری ابعاد مختلف و داده‌های زیاد کرد و تصمیم‌گیری را متوقف کرد. گاهی ذهن آنقدر بُعد اضافه می‌کند که حقیقت در لابلای آن‌ گم می‌شود و ما در شلوغی رها می‌کند. خیلی اوقات مسئله پیچیده نیست، ما هستیم که مسئله را پیچیده می‌کنیم.

یادم هست روزی در برخورد با یک دانشجو

چند روز پیش دوستی به من گفت که نمی‌تواند مثل من یک اهنگ بی‌کلام را زیاد گوش دهد. اهنگ‌های بی‌کلام حوصله‌اش را سر می‌برند و یک چیزی برایش کم دارند. در واقع یک چیزی آن وسط باید باشد تا او را نگه دارد. تمام مدت لبخند می‌زدم اما حوصله توضیح دادن را نداشتم. جملات را در ذهنم نگه داشتم و برای جاری کردنشان دلیلی پیدا نکردم اما در ذهنم بارها و بارها مرورشان کردم.

علاقه به موسیقی بی‌کلام وقتی زیاد می‌شود که دیگر به کلمات اعتمادت را از دست می‌دهی، این علاقه بیشتر می‌شود وقتی که توسط کلمات بارها و بارها  آزرده شده‌ای و فریب خورده‌ای، وقتی بیشتر می‌شود که تفاوت کلمات و رفتار آدمیان را هزاران بار دیده‌ای و هر بار از تعجب مدت‌ها سکوت را ترجیح داده‌ای.

به مرور دیگر کلمات دوای دل خسته تو  نیستند، دیگر از کلمات خسته می‌شوی و کمتر دوست داری آنها را بشنوی، کلمات دیگر نمی‌توانند تو را آرام کنند، دیگر دوست نداری فریب کلمات پرطمطراق برخی آدمیان را بخوری، روح تو نیاز به آرامش و رهایی بیشتری دارد، نیاز به چیزی که دروغی در آن نیست. می‌دانی دوست من کلمات تا یک جایی کاربرد دارند و برای ابراز خیلی چیزها عاجز هستند. من هم این روزها به کلماتی که از قلم خارج می‌شوند اعتماد بیشتری دارم تا به کلماتی که بر زبان جاری می‌شوند.

برای من شروع علاقه به آهنگ بی‌کلام با دیدن فیلم حرفه‌ای شروع شد. جایی که در سکانس پایانی انیو موریکونه (Ennio Morricone) با موسیقی کی مای (Chi Mai) تمام چیزی که در کلمات نمی‌گنجد را نشان داد. درست وقتی کلمات کم می‌آورند، این موسیقی بی‌کلام است که دستت را می‌گیرد و تا عمق احساس تو را می‌برد. آهنگ بی‌کلام زبان دل‌هایی‌ است که سکوت را بهتر از فریاد بلدند. گاهی یک آهنگ بی‌کلام، تمام حرف‌هایی را می‌زند که هزار کلمه از گفتنش عاجزند. از آرامشی که زخمی است و لبخندی که پر از درد است.

در دل هیاهو و اعتراض وقتی صدای شلیک‌ها مثل بارانی سیاه بر سرمان می‌ریزد و هر انفجار تپش‌های قلب زمین را می‌لرزاند تو ایستاد‌ه‌ای؛ با دست‌هایی که شاید می‌لرزند اما هرگز تسلیم نمی‌شوند. شنیدن صدای اسلحه، صدای شکستن شیشه‌ها و ناله‌های خاموش می‌تواند تو را به زانو درآورد اما تو با تمام ترس‌ها و دردهایت هر بار بلند می‌شوی. نه فقط برای خودت بلکه برای همه آن‌هایی که دیگر توان ایستادن ندارند، برای آن‌هایی که دیگر صدایشان شنیده نمی‌شود، برای امیدی که همین حوالی گم شده است اما هنوز در هوای ابری دل زنده است.

تو در برابر تاریکی،

تا حالا افرادی را دیدید که شرایط سختی برای خودشان می‌سازند و بعد غر می‌زنند که زندگی خیلی سخت است. در حالی که بخش بزرگی از سختی انتخاب خودشان است. چند سال پیش دانشجویی داشتم که هر زمان فرصتی پیدا می‌شد مدام گلایه می‌کرد که استاد من شب‌ها به خاطر سختی درس‌ها نمی‌توانم بخوابم و از الان شروع کردم به استفاده از تقویت کننده مو برای اینکه می‌ترسم به خاطر این فشارها موهایم بریزد. راستش با توجه به رشته‌اش خیلی غیرمنطقی هم نبود و من هم کمی با او همدردی می‌کردم. 

از این موارد چند مورد دیگر هم دیدم. اما نکته‌ای که برایم جالب بود این بود مثلا با وجود فشار کاری دانشجو کارهای پایان‌نامه‌اش آنچنان جلو نمی‌رفت. همیشه هم غر می‌زدند ما به خاطر شب بیداری‌ها داریم با جانمان بازی می‌کنیم و کسی این را نمی‌فهمد. یاد هم‌اتاقی‌ام در دانشگاه تهران افتادم که برق قدرت می‌خواند. او همیشه می‌نالید رشته من سنگین است و شب‌ها باید درس بخوانم. یادم هست به ما هم تیکه می‌انداخت که رشته شما راحت است و شما نمی‌فهمید چه سختی من می‌کشم تا درس‌ها را پاس کنم. یک روز تعارف را کنار گذاشتم و بهش گفتم عزیزم من هم مثل تو تا ساعت 11-12 می‌خوابیدم خب قاعدتا من هم به جای روز باید شب درس می‌خواندم و کار می‌کردم. کتابخانه کوی دانشگاه همیشه شب‌ها پر از دانشجو بود اما برخی از آن‌ها دلیلش فقط این بود که روزها تا جایی که می‌توانستند می‌خوابیدند و با تایم ناهار فقط بیدار می‌شدند. آن هم اگر کسی بود که ناهارشان را می‌گرفت خیلی راحت به زمان خواب اضافه می‌کردند.

حالا که به زندگیم نگاه می‌کنم می‌بینم در لحظاتی که فاصله‌ بین من و خواسته‌ها بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدند، وقتی امیدها کم رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شدند و حتی وقتی که نرسیدن را با تمام وجودم لمس می‌کردم من بی‌وقفه تلاش کردم و در همه لحظات دست از ادامه دادن نکشیدم. بارها زمین خوردم اما وقتی برای خوب کردن زخم‌ها نداشتم. درست است که دست‌هایم از مرهم خالی بود اما دلم پر از سکوت و درد بود. هر بار با همان دست زخمی، با همان دل‌ خسته باز بلند شدم و دویدم چون فهمیدم ادامه دادن یعنی باور داشتن به خود، حتی وقتی جهان همه درها را می‌بندد.

الان آن جایی هستم که دوست دارم باشم؟ خیر هنوز

کارم تمام شده بود و در مسیر در حال حرکت به سمت شرکت یا بهتر بگویم کار دوم بودم. ما اصلا فکر نمی‌کنیم که رشد آنچنانی داشته‌ایم اما حقیقت این است که بزرگ شده‌ایم. حداقل در نگاه دیگران بزرگ شده‌ایم. راستش بزرگ شدیم اما هیچ چیز شبیه آن چیزی نبود که برای آن رویا بافته بودیم و لحظه شماری کرده بودیم. خنده‌دارتر هم آن است که خیلی افراد از دور به ما نگاه می‌کنند و حسرت زندگی ما را می‌خورند. بدون آنکه بدانند از درون چه خبر است.

می‌دانید یک شایعه در روستا وقتی پخش می‌شود و یک کلام چهل کلاغ می‌شود، دیگر کاری از دست هیچکس ساخته نیست. حتی خود فردی که شایعه را درست کرده بیاید بگوید چنین چیزی نیست و من یکسری مهمل به هم بافته‌ام دیگر کسی باور نمی‌کند. حالا می‌گویند ما بزرگ شده‌ایم و همه اطرافیان ما هم این داستان را باور کرده‌اند. ولی خودمان می‌دانیم کلی چیزهای حل نشده و مسائل مبهم باقی مانده است. می‌دانیم که آنقدری که باید قد نکشیده‌ایم اما فایده‌ای ندارد. کسی قرار نیست این حرفها را باور کند. ما بزرگ شده‌ایم و همه این را باور دارند و انتظارات دیگری از ما دارند.

زندگی از محله ما گذشته است

ما را انداخته و رها کرده است

از دور بوسه‌ای در هوا برای ما پرت کرد

و رفت ...

رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد

اگر بخواهم صادقانه باهاتون حرف بزنم یکی از مزخرف‌ترین بخش‌های بزرگسالی از دست رفتن دوستی‌های عمیق، در خلال کار و زندگی و گرفتاری‌های شخصی هست. هنوز که هنوز است من با این بخش بزرگسالی نتوانستم کنار بیام. روزهایی که همه چیز حول محور اتفاقات زندگی کاری و شخصی می‌چرخد. بیشتر اوقات انتخاب فرد مقابل برای صحبت دست تو نیست بلکه در میان انبوه کارهایت و مشغله‌هایت باید دنبال هم‌صحبت برای خودت بگردی. ناگهان انگار در محیط کار یک فرصت برای حرف زدن ایجاد می‌شود. جایی که بتوانی کمی از دغدغه‌هایت، دردهایت، خوشحالی و غم‌های روزگارت بگویی.

برخی اوقات فکر می‌کنم کاش می‌شد احوال همه دوستان را پرسید. از دوستان مدرسه تا دوستان مختلفی که در هر بخش زندگی کنارمان بودند تا زندگی برایمان شیرین‌تر از چیزی باشد که در واقعیت وجود دارد. علاقه‌ای به شبکه‌های اجتماعی ندارم حتی دوست ندارم تلاشی برای پیدا کردن دوستانم در چنین محیطی انجام دهم. به نظرم داخل این شبکه‌ها هم فضایی وجود ندارد تا از حال دل آدمها باخبر بود.

حال و هوای پاییز هیچ‌وقت برای من اینقدر پاییزی نبوده است. اینقدر زرد، اینقدر خشک، اینقدر دلگیر، اینقدر برگ‌ریزان و ... فکر کنم شب یلدای امسال هم تاریک‌ترین و طولانی‌ترین شبی باشد که در این سالها داشته‌ام. سیاهی و تاریکی که هر قدر سر بچرخانیم فعلا حوالی ما روشنی در آن دیده نمی‌شود.

از یک سنی که یادم می‌آید

در سال 1912 هنری براگ با کمک پسر خود لورنس براگ موفق شد پراش پرتو ایکس را برای پی بردن به ساختار اتمی مواد به کار ببرد. در نهایت پدر و پسر به همراه هم موفق به دریافت جایزه نوبل فیزیک 1915 می‌گردند. براگ پسر در ارائه قانون معروف براگ در این زمینه نقش بسزایی داشت آن هم در زمانی که  فقط ۲۰ سال سن داشت. البته شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد لورنس قانون براگ را کاملا مستقل ارائه کرده است.

هنری براگ پدر در سال ۱۹۱۳ بدون ذکر نام پسرش و بدون گنجاندن او به عنوان نویسنده در مقاله‌ای در مجله Nature این کشف را به جهانیان اعلام کرد. اگرچه هنری پراگ در مقاله ذکر کرده بود که پسرش هم در این اکتشاف نقش داشته است ولی لورنس براگ، فرزند او تا آخر عمر از این واقعه به عنوان یک اتفاق دلسردکننده که قلب او را آزرده است، یاد کرده است. او هیچ وقت نتوانست بر این رنجش و دردش در طول سالیان زندگی خود غلبه کند.

واقعا درد سنگینی است از کسی آزرده خاطر شوی که همیشه فکر می‌کردی قرار است حامی تو باشد. کسی که قرار بود در برابر دیگران از تو محافظت کند خودش در جایی که می‌تواند ضربه کاری را به تو وارد می‌کند. بعد از آن دیگر احتمالا دنیا جای دیگری برای تو می‌شود. به خودت می‌آیی و می‌بینی اعتماد، احساسات، امید و همه چیزهایی که باید در تو وجود داشته باشد، دیگر وجود ندارد. دیگر دنیا برای تو آن دنیای سابق نخواهد شد.