محمدحسین قربانی

تجربه نویسی از جنس مدیریت، علوم انسانی، ورزش

محمدحسین قربانی

تجربه نویسی از جنس مدیریت، علوم انسانی، ورزش

۶ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

امروز شاهد گفتگوی بین دو فرد بودم. یکی از آن‌ها مدیر میانی یک سازمان دولتی بود و دیگری را می‌توان در بخش کارکنان عملیاتی سازمان قرار داد. موضوع از این قرار بود که نقدی به خاطر کمبود چیزی بر یک بخش سازمان وارد بود و آن فرد این موضوع را به مدیر انتقال می‌داد. مدیر مثال جالبی زد او گفت: ببین مدیریت مثل گلف است. یک ضربه نیست، تو باید بسیار ضربه‌های کوچک بزنی تا توپ یا هدفت به داخل حفره یا مقصدت هدایت شود. منظور این بود که تو باید اینقدر پیگیری کنی تا مسئله حل شود. نه یک‌بار بگویی و بروی. خب این موضوع و مثال برایم جالب بود، یکی بخاطر اینکه فرد عملیاتی اصلا نمی‌دانست از کجا باید مسئله را پیگیری کند یعنی فرد از چگونگی روند حل مشکلش در سازمان حتی آگاهی نداشت و نکته جالب دوم هم مثال فرد مدیر بود که ظاهرا مثال معروف این شخص بود چرا که بیان می‌کرد من همیشه می‌گویم مدیریت مثل گلف است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۷ ، ۲۱:۰۱
محمدحسین قربانی

مدتی پیش برای رفتن به سفری گزینه قطار را انتخاب کردم. کلا قطار برای من به نسبت وسایل نقلیه عمومی دیگر راحت تر است و حس بهتری را منتقل می کند. هر بار تو با ادم های جدیدی در یک کوپه قرار می گیری و خب هر کدام از این افراد هم داستان خود را دارند. در این سفر همراهان من زن و شوهری مجرب و پیشکسوت بودند. بعد از گفتگویی کوتاه متوجه شدم که این مرد مددکار اجتماعی است و چند بار هم در سفر اشاره کرد که من فقط کمک فکری می کنم و کمک مالی انجام نمی دهم. جوری با جدیت می گفت انگار اکثر مردم برای کمک مالی به او مراجعه می کردند.

از ابتدا تا انتها غرق در حل کردن جدول بود و گاهی اوقات هم از من درباره جواب می پرسید. نمیدانم در قدیم چطور درس می خواندند ولی ذهنیت این افراد در مدل درس خواندن شبیه به هم است. تا فهمیدند تحصیلات تکمیلی را در دانشگاهی خوب می خوانم، جواب نمیدانم من آن ها را ناامید می کرد. می گفتند تو باید همه چیز را بدانی و در همه زمینه ها مطالعه داشته باشی. چند بار سعی برای گفتن اینکه دیگر علم ها اینقدر عمق دارند که تو نمی توانی در همه زمینه ها فردی آگاه باشی ولی خب فایده ای نداشت. یادم هست خاطره ای تعریف کرد از شهر سرباز و من وقتی پرسیدم این شهر دقیقا کجاست؟ با تعجب گفت واقعا نمی دانی!

 راستش من در شهرشناسی فکر می کنم متوسط رو به بالا باشم چرا که در کودکی یکی از بازی های مورد علاقه ام دیدن نقشه ایران و شهرهای مختلف آن بود ولی خب چنین شهری را روی نقشه هم ندیده بودم. می خواستم دلیلی بیاورم که اینقدرها هم مهم نیست که من این شهر را بلد باشم ولی قیدش را زدم. فردی جدول باز قهار بود و خانمش تعریف می کرد که جدول یار جدانشدنی اوست. وقتی در جایی به مشکل می خورد از من می پرسید. من هم دیدم مواردی که نمی توانم جواب دهم خیلی به او برمی خورد. به همین علت هر سوالی که  می پرسید متوسل به اینترنت می شدم تا جواب را به ایشان دودستی تقدیم کنم. اخر حل کردن جدول چه ربطی به تحصیلات داشت اما چاره ای نبود در مدل ذهنی او ظاهرا ربط داشت. فیلم هایی هم به ترتیب در کوپه پخش می شد و یکی پس از دیگری ادامه داشت. به فیلمی رسید.  نام فیلم، درست یادم نمی آید ولی تا بازیگر نقش اول را خانم دید گفت که عه این شاعر شمالی بازی می کند. بعد دوباره هر دو به من نگاه کردند. فهمیدن معنی نگاهشان سخت نبود اما خب من یک بار دیگر ظاهرا ناامیدشان کردم. بعد از فهمیدن اسم فیلم و پرسه ای در اینترنت فهمیدم نام این فرد محمد شمس لنگرودی است که شاعر، پژوهشگر و بازیگر است. نامش را که به آنها اطلاع دادم، برق رضایتی در چشمانشان شکل گرفت.  اما جایی که شاید بتوانم بگویم بهترین لحظه سفر برای من بود زمانی بود که خانم با هیجان و خوشحالی گفت که فیلم، زیرنویس انگلیسی دارد. من گفتم شما انگلیسی بلدید؟ گفت نه ولی خب دوست دارم یاد بگیرم. من خیره از این حرف ماندم. او در این سن همچنان علاقمند بود یک زبان جدید یاد بگیرد. در سن او من نیازی ندارم زبان انگلیسی یاد بگیرم اما حاضرم مثلا یک زبان دیگر مثل فرانسه یاد بگیرم؟ ایا با همین شور و علاقه اگر فیلمی زیرنویس فرانسوی داشت به وجد می آیم؟ این سوالات تا مدتی من را رها نکرد. وقت خداحافظی رسیده بود و محترمانه با هم خداحافظی کردیم، برای هم ارزوی موفقیت کردیم و من از آن سفر تا به اکنون احساس رضایت دارم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۴۰
محمدحسین قربانی

چند سرباز در مترو بودند، یکی از انها که ماههای پایانی خدمت را پشت سر می گذاشت برای سرباز جدید از خاطرات و درسهایش می گفت که یکی از انها بسیار جالب بود. او می گفت در دو ماه اول خدمت هر کاری دوست داری انجام بده و هرکس تو را بازخواست کرد کافی است یک جواب به او بدهی من توجیه نبودم. میگفت اوایل خدمت همیشه تلفن همراهم را با خودم میبردم و کارهای ممنوع دیگر. هر کس از من میپرسید همین جواب را میدادم و انها هم کاری نداشتند. به نوعی به قول خودش عشق و حال می کرد. اما ان لحظه من فکر کردم چقدر در زندگی توجیه بوده ام. تا برهه ای از زمان فکر می کردم در زندگی باید همیشه برنده شوی و توجیه نبودم که زندگی باخت هم دارد، شکست هم دارد و باید برای ان روز هم اماده شوم.
شاید در یک جای بازی زندگی بتوانی جر بزنی ولی جایی دیگر در زندگی بقیه جر می زنند. توجیه نبودم که زندگی قواعد و قانون خودش را دارد و باید ان ها را یاد بگیرم. به قول ویلیام گلاسر اگر خواسته ای یا داشته ای داری باید براش یه تلاشی یه کاری  بکنی، نمیشود دائم نق زد و جر زد. تاس بریز و بازی کن و جلو برو. اگر مثل مار و پله نیش از مار خوردی دوباره باید بسازی و تلاش کنی نه اینکه با فریب و کلک بخواهی جلو بروی یا از بازی بیرون بروی و انصراف بدهی.اگر سربازی این مطلب را خواند امیدوارم بدآموزی نداشته باشد و بخاطر یک خاطره این تست توجیه نبودن را انجام ندهد چرا که تضمینی ارائه نمی شود که کاری به کارش نداشته باشند.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۲۴
محمدحسین قربانی

امروز صبح با صدای پشت سرهم ایفون از خواب بیدار شدم. دیر خوابیدن یک مسئله بود اما مسئله بزرگ دست از تلاش برنداشتن مردی که ایفون می زد بود. بهر حال ایفون را جواب دادم و متوجه شدم شخص اشتباهی ایفون خانه ما را زده است. او را راهنمایی کردم که خانه ای که میخواهد در سمت چپ ما به فاصله مثلا 3 خانه است(من کلا فکر کنم سر جمع دو همسایه خانه مان را بشناسم، برای خودم جالب بود که خانه یکی از دو همسایه ای که من میشناسم میخواست)

تا اینجا بهرحال اوضاع خوب بود تا با سوالی از جانب مرد روبه رو شدم. ان سوال این بود که خانه ای که ادرس میدهی به طرف جایی است که خورشید طلوع می کند یا غروب می کند؟ چند لحظه سکوت... من، سمت چپ، سمت راست، خورشید، ماه، دب اکبر،کهکشان راه شیری.خیلی بزرگمنشانه یکبار دیگر ادرس را تکرار کردم و ارزوی موفقیت برای فرد مذکور کردم. خدا رو شکر که سالی که نکوست از روزای اخر اسفندش پیدا نیست وگرنه بدبخت می شدیم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۵۴
محمدحسین قربانی

یه مدت پیش رفته بودم کافی نت برای پرینت. یک پسری اومد و از مغازه دار پرسید اقا استخدامی فلان ارگان اطلاعات دارید شما چجوریه؟ مغازه دارم نگاهی بهش کرد و گفت تازه امروز اومده بذار پرینت بگیرم بهت میدم خودت کامل بخون که پسر گفت نه من حوصلش را ندارم اگه میشه بعدا میام خلاصشو برام بگو. مغازه دارم خودش رفت توی سایت همون لحظه و براش خلاصشو خوند و پسر رفت.

اما چند تا نکته:

اصلا نمیخورد از من دو سال کوچکتر باشه. البته دارم به این موضوع عادت میکنم از بس همه بهم گفتن تو کوچکتر میخوره باشی. ترجیح میدم که بیشتر صحبت نکنم تا مسئول ریختن موی بقیه دانشجویان دکترا نشوم و تقصیر این موضوع را به گردن میگیرم.

فردی که حوصله خواندن حداکثر 7 صفحه را نداشت واجد شرایط ان ارگان بهرحال بود.

اگر استخدام نهایی شود چه کسی قرار است فرم ها و کاغذهای او را بخواند؟

اینقدر بحران بیکاری بیکاری کرده ایم که بحران بیکارگی را فراموش کرده ایم.

متولد این سن حوصله خواندن 7 صفحه را نداشت با این روند بریم جلو متولد دهه بعد باید با پانتومیم براشون بگیم اوضاع چه خبره چونکه احتمالا حوصله شنیدن هم ندارند. پس خسته نباشی دلاور. خدا قوت پهلوان

به کجا چنین شتابان....


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۰۸
محمدحسین قربانی

اولین خاطره ام از درس زبان که در ذهنم وجود دارد  برمی گردد به کلاس سوم یا چهارم ابتدایی که خانم مدیر محترم برای ما یک معلم اوردن و گفتن امروز این خانم بهتون انگلیسی یاد میده. یادمه کل اونروز خانم معلم زبان بهمون گفتن دفترهاتون رو بیارین تا نام و نام خانوادگیتون رو براتون به انگلیسی بنویسم. اسم بعضیا مثل فامیلی اینجانب را نمینوشت و میگفت معادل انگلیسی نداره  و ما هم کلی قمپوز در کلاس جولان میدادیم و به بقیه بچها میگفتیم اسم شماها الکیه که میشه نوشت و ببینید که ما چه اسم خفنی داریم که اصلا نمیشه نوشت غافل از اینکه ایشون ق و غ و چ و ... رو بلد نبود بنویسه. ولی نکته دیگه این بود که واقعا معلمان مقطع ابتدایی ما خانم بودند و در دوره راهنمایی کلی از اینکه ما مثل بچهای دیگه زیر لگد و مشت اقا معلم، مقطع ابتدایی  به پایان نبردیم ابراز مسروریت و قمپوز میکردیم. یاد باد آن روزگاران یاد باد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۴۵
محمدحسین قربانی
محمدحسین قربانی
دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید