محمدحسین قربانی

می‌نویسم از جنس مدیریت، علوم انسانی، ورزش و چیزهایی که به ذهن می‌نشیند

محمدحسین قربانی

می‌نویسم از جنس مدیریت، علوم انسانی، ورزش و چیزهایی که به ذهن می‌نشیند

مدتی پیش داشتم متنی ترجمه می‌کردم که در میان آن به گفتگوی دو شخصیت رسیدم که برای من کمی نامفهوم بود. ظاهرا مکالمه برگرفته شده از یک رمان بود و به خاطر همین تصمیم گرفتم که سرچی کنم تا فضای رمان را ببینم و متن را بهتر متوجه شوم. دیالوگ‌ها از کتاب یاغی بود که بعدش متوجه شدم کتاب دوم یک مجموعه سه جلدی است. نام کتاب‌ها به ترتیب ناهمتا (divergent)، یاغی (Insurgent) و هم‌پیمان (Allegiant) بود. ترجمه ناهمتا و یاغی به نظرم خیلی حرفه‌ای انتخاب شده است ولی با هم‌پیمان زیاد ارتباط برقرار نمی‌کنم اما خیلی کلمه بهتری هم برایش پیدا نمی‌کنم. داستان کتاب برایم جالب بود و بیشتر راجبش خواندم. متوجه شدم که فیلم هر کتاب هم ساخته شده است.

من هم که این روزها فیلم درمانی کم و بیش می‌کنم و الان تنها چیزی است که می‌تواند  کمی من را از محیط و دغدغه‌ها جدا کند و حالم را بهتر کند. قبلا موسیقی و فوتبال هم شاید این توانایی را داشتند ولی مدتی می‌شود که آن توانمندی گذشته خود را از دست داده‌اند. راستش فیلمی که برگرفته شده از کتاب باشد اعتماد بیشتری می‌توانم به آن داشته باشم. همیشه قبلش سعی می‌کنم اگر فرصتی باشد کتاب را هم کمی برانداز کنم ولی راستش این روزها اینقدر متن انگلیسی از سر و کله‌ام بالا می‌رود که دیگر حوصله خواندن یک رمان انگلیسی ندارم. البته کمی با کتاب بازی کردم و صفحاتش را بالا و پایین کردم ولی فکر می‌کنم کارم شبیه اسکیمینگ با درجه هزار بود.

ظاهرا کتاب ابتدا بر پایه شخصیت توبیاس نوشته شده اما

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۹ ، ۲۰:۰۲
محمدحسین قربانی

در این روزگار شاید جمله کلیشه‌ای به وجود آمده که می‌گوید آدم نباید اهل جناح باشد. این حرف هم مثل خیلی از حرف‌های قشنگ دیگر است از جنس اینکه آدم باید آزاده باشد و تعصبی عمل نکند و ... فکر نمی‌کنم افراد زیادی باشند که با این جمله مخالف باشند اما باز هم خیلی‌ها گرایش به سمت خاصی دارند.

خودم به شخصه قبلا در این بازی بودم و هر وقت کسی سنگ جناح خاصی به سینه می‌زد نگاه معنی‌داری به او می‌کردم که بفهمد از تعصبش چقدر حالم بد می‌شود. آن روزها همیشه در جواب آدم‌ها می‌گفتم ببین بدی و خوبی تا دلت بخواهد از چپ و راست و این‌بریا و اون‌بریا دیده‌ام، پس داستان و حمایت‌های عجیبت را برای خودت نگه دار.

این روزها می‌بینم همه ما چه بخواهیم چه نخواهیم باید در یک جناح باشیم. از دانشگاه حرف بزنم

۳ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۹ ، ۲۱:۱۵
محمدحسین قربانی

من از جمله دانشجویانی بودم که برخی اساتید در دوران دانشجویی از من می‌خواستند در تصحیح برگه‌ها به آنها کمک کنم. آن موقع همیشه سعی می‌کردم احساسات مثبت و منفی که نسبت به برخی آدم‌ها دارم در برگه‌ها دخیل نکنم. آن موقع برایم خیلی جذابیت داشت تا ببینم کی چجوری به سوالات جواب می‌دهد و همیشه برایم سوال بود که چطور اساتید به این کار جذاب علاقه ندارند. دیروز که داشتم

۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۹ ، ۲۱:۰۷
محمدحسین قربانی

سجاد تازه از آلمان برگشته بود که پیغام داد بیا که برایت سوغات خریده‌ام. خودم را از قبل برای دیدنش آماده کرده بودم، هم دلم برایش تنگ شده بود و هم برای شنیدن غرغر کردنش مهیا شده بودم. با همان لبخند دوست‌داشتنی گفت نسکافه دیگه؟ گفتم در این حد هم از هم دور نبوده‌ایم که بخواهد ذائقه‌ام عوض شود. همیشه مرتب بودن زیاد از حدش برای من جالب است. با این که از لحاظ سبک زندگی خیلی متفاوت هستیم اما حرف‌های مشترک زیاد داریم طوری که ساعت‌ها با هم حرف بزنیم و خسته نشویم.

از دوچرخه‌سواری‌هایش گفت، رویدادهایی که شرکت کرده بود و عکس‌ها را نشان می‌داد. تعریف‌هایش که تمام شد آرام آرام غرغر کردنش را شروع کرد. اول از اینکه دوباره باید برود کمی گله کرد و بعد از نگاه بالا به پایین چشم رنگی‌ها شکایت می‌کرد. از کشورهای اروپایی متنفر است و مثل من بیشتر آمریکای جنوبی را دوست دارد البته کشورهای شرق آسیا را هم خیلی دوست دارد. می‌گفت انگار زورشان می‌آید که جواب آدم را بدهند.

سکوت کرده بودم و می‌شنیدم همان کاری که همیشه می‌کنم اما این دفعه به خودم گفتم شاید حرفی بزنم بهتر باشد. گفتم سجاد حرفت این است که اروپایی‌ها نژادپرست هستند و خیلی کارشان زشت است، درست است؟ گفت شک داری. گفتم

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۹ ، ۲۱:۱۴
محمدحسین قربانی

راستش من خیلی وقت است که تلویزیون نمی‌بینم. چندسالی می‌شود که هر بار به سراغش می‌روم دست از پا درازتر و پشیمان‌تر از قبل برمی‌گردم. هیچ کدام از فیلم‌های ماه رمضان امسال را هم ندیدم اما داستان یکی از فیلم‌ها نظرم را جلب کرد. برادر و همسر محترم زمانی که پیش هم بودیم بخش زیادی از سریال بچه مهندس را با ذوق و شوق تعریف کردند.

همان تعریف‌ها کافی بود که برای اعصاب راحت تصمیم بگیرم سریال را پیگیری نکنم. جوان نخبه‌ای که از کشور می‌خواهد برود. چرا؟ تمام این رفتن بخاطر یک دختر است که آن بر دنیاست. واقعا به خاطر خدا دلیل بهتری پیدا نمی‌شد که برای رفتن این جوان نخبه در سریال پیدا کنید. راستش من دوستان زیادی داشته‌ام که رفته‌اند. با بچه‌های زیادی هم در ارتباط بوده‌ام که الان مهاجرت کرده‌اند. اما یک نفر از آنها هم به خاطر موضوعی شبیه این نرفته‌ است. اصلا خیالتان را راحت کنم به خاطر برعکس این موضوع بوده است یعنی طرف می‌خواسته از دختری فرار کند و رفته است که این هم دلیل اصلی رفتن قطعا نبوده است.

اگر کمی پای بغض بچه‌ها

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۹ ، ۲۱:۲۶
محمدحسین قربانی

پیش نوشت: در سال 99 نه چندان مبارک فکر می‌کنم 11 کتاب موفق شدم بخوانم که دو کتاب در حوزه توسعه فردی، دو کتاب در حوزه محتوا و هفت کتاب در حوزه آینده‌پژوهی بود. فکر کنم خیلی مشخص به سمت رساله دکتری غش کرده‌ام و بر انتخاب‌هایم خیلی تاثیر گذاشته است. در بین این کتاب‌های آینده‌پژوهی کتابی بود به نام همیشه یک جایگزین وجود دارد. همان صفحات ابتدا را که خواندم متوجه شدم به درد کار من نمی‌خورد اما راستش اینقدر روان و جذاب بود که نتوانستم از کنارش بگذرم.

ادامه پیش نوشت: هر صفحه‌اش را که می‌خواندم به این فکر می‌کردم اگر قبل از سن ورود به دانشگاه این کتاب را داشتم اتفاق‌های خیلی بهتری برایم می‌افتاد. کتاب بیشتر مربوط به ساختن آینده شخصی بود و چهار شخصیت در کتاب حضور داشتند که نگران از آینده خویش به کمک مربی خود سعی می‌کردند وضعیت‌های احتمالی خود را بهتر ببینند. اما بخشی که الان می‌خواهم در موردش صحبت کنم موضوع تقویت خلاقیت است که در اواخر کتاب مطرح شده بود.

اول اینکه اگر کسی به من بگوید خلاقیت ذاتی نیست و کاملا قابل یادگیری است اولین فکری که به سرم می‌زند

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۹ ، ۲۱:۱۶
محمدحسین قربانی

راستش این پست خیلی وقت است که در پیش‌نویس‌ها خاک می‌خورد. نمی‌دانم به پست‌های توصیه‌ای علاقه‌ای ندارم و حس خوبی برای منتشر کردنش ندارم اما امروز گفتم منتشرش کنم شاید به درد کسی بخورد. به هر حال مخاطبان عزیز شما با یک پست طولانی روبه‌رو هستید و خوشحال می‌شوم اگر علاقه‌ای به عنوان مطلب ندارید وقت باارزشتان را تلف نکنید:)

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۹ ، ۲۱:۱۶
محمدحسین قربانی

بچه که بودیم به پدر اصرار کردیم که برای خانه پرنده‌ای بخرد. پدرم هم بعد از چند روز با قناری خوش‌رنگی به خانه آمد. آن زمان در محله ما مُد شده بود که همه پرنده بخرند. آن‌هایی که وضعشان بهتر بود، طوطی می‌خریدند و با ذوق و شوق از کلمات خاصی که طوطی به زبان می‌آورد، می‌گفتند. یکی از تفریحات سرگرم‌کننده آن روزها هم این بود که برویم حرف بد یاد آن طوطی بیچاره بدهیم تا در جایی طوطی شَرَف آن خانواده را به باد فنا بگیرد.

ما هم حالمان با قناریمان خوب بود. سر زیبایی و چَهچَهی که می‌زدند با بچه‌ها بحث می‌کردیم و هر کسی اصرار داشت قناری خود را برجسته نشان دهد. مادرم قناری را زیاد دوست نداشت. می‌گفت نگاه کنید پاسیوی خانه را چکار می‌کنند. صبح بوده که اینجا را تمیز کرده‌ام اما انگار هیچ کاری نکرده‌ام. کلی روضه می‌خواند که کثیفی دارند، دانه این بر و آن بر می‌ریزند و رسیدگی می‌خواهند.

ما هم حرف‌های صدمن یه غاز تحویل مادر می‌دادیم که مادر ببین این‌ها به خانه رنگ و بوی دیگری می‌دهند. اصلا آبادی خانه شده‌اند. مادرم هم از آن نگاه‌های عاقل اندرسفیه می‌کرد و با زبان بی‌زبانی می‌گفت که رنگ و بو و آبادیشان به سرتان بخورد. اگر دوستشان دارید خب خودتان حداقل یکبار به آن‌ها غذا بدهید، جایشان را تمیز کنید و ... ما هم از آن قول‌هایی که هیچ وقت قرار نبود عملی شود، می‌دادیم. آن موقع خب بچه بودیم و همه چیز را با هم میخواستیم.

از آن دوران خیلی گذشته است. فکر می‌کنم ترم‌های اولی بود که وارد مقطع دکتری شده بودم و به تدریس آنلاین علاقمند شده بودم. نمی‌دانم

۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۹ ، ۲۱:۱۶
محمدحسین قربانی

رومینای عزیز چه کسی است که داستان تو را بشنود و به هم نریزد... نمی‌خواهم ناامیدت کنم اما باید بگویم قصه تو هم مثل داستان دختر آبی خیلی زود تمام می‌شود. کمی دیگر که بگذرد همه یادشان می‌رود که چه اتفاقی افتاده است. کمی که بگذرد اصلا یادمان می‌رود که رومینایی اصلا وجود داشته است. کمی که بگذرد اینقدر درگیر مسائل زندگی می‌شویم که برای مشکلات خودمان باید چرتکه بیندازیم.

راستش من نمی‌فهمم که چرا جامعه اینقدر زود داغ می‌کند و اینقدر زود سرد می‌شود. چرا

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۹ ، ۲۱:۲۳
محمدحسین قربانی

در دور یک چهارم نهایی المپیک 1928 آمستردام بابی پیرس (Bobby Pearce) استرالیایی به مصاف وینسنت ساورین (Vincent Saurin) فرانسوی رفته بود. پیرس با قدرت و فیزیک خاص خودش همه رقیبان را در دورهای قبل تار و مار کرده بود. به گفته حاضرین، او در نزدیکی خط پایان قایق خود را متوقف می‌کرد تا رقبایش را از دوردست‌ها تماشا کند.

او با ساورین هم فاصله خوبی در مسابقه ایجاد کرده بود که ناگهان صدای دسته‌ای اردک توجه او را جلب کرد.

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۹ ، ۲۱:۰۵
محمدحسین قربانی
محمدحسین قربانی

به گفته مولر چیزی که نمی‌تواند گفته شود می‌تواند نوشته شود. قلم بر دست در دنیای خرید و فروش لایک و فالوور سعی می‌کنم در خلوت خودم و مکانی که کسی دنبال خرید و فروش نیست، بنویسم.

پربیننده ترین مطالب

پیوندهای روزانه