محمدحسین قربانی

تجربه نویسی از جنس مدیریت، علوم انسانی، ورزش

محمدحسین قربانی

تجربه نویسی از جنس مدیریت، علوم انسانی، ورزش

۲ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

بعضی اوقات، بعضی شعرها به دل آدم می‌نشیند، شعرهایی که حالت را خوب می‌کند، شعرهایی که در یک نگاه می‌شود عاشقشان شد شعرهایی از جنس شعر پل الووار

تو را به جای همه کسانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم       تو را به خاطر عطر نان گرم برای برفی که آب می شود دوست می‌دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می‌دارم                           تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته‌ام، دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می‌دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می‌دارم                            برای پشت کردن به آرزوهای محال به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می‌دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می‌دارم

تو را به خاطر بوی لاله‌های وحشی به خاطر گونه زرین آفتاب‌گردان برای بنفشیِ بنفشه‌ها دوست می‌دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم                      تو را به جای همه کسانی که ندیده‌ام دوست می دارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها پرواز شیرین خاطره‌ها دوست می دارم        تو را به اندازه ی همه کسانی که نخواهم دید دوست می‌دارم

اندازه قطرات باران، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می‌دارم            تو را به اندازه خودت، اندازه آن قلب پاکت دوست می‌دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می‌دارم                                         تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته‌ام، دوست می‌دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته‌ام، دوست می‌دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می‌شود و برای نخستین گناه، تو را به خاطر دوست داشتن، دوست می‌دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی‌دارم، دوست می‌دارم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۱۵
محمدحسین قربانی

دو شعر زیبا که دوست دارم اولی روزهای سبز دور از ذهن کتاب با آهنگ عشق بخوان خدیجه تاج الدین است و دومی هم از نیما است.

روزگار گذشته را به یاد داری که از دستشان به ستوه آمدم

اشک ریختم و به درگاهت پناه آوردم

غصه های ناگفته ام را می دانستی، مرا در آغوش فشردی و در گوشم زمزمه کردی که به زودی رودخانه در کشتزار تو روان خواهد شد

سبزی از آن تو می شود و روزهای پژمردگیت به خاطره می پیوندد

من ناباورانه به حرفهای قصه گونه ات گوش کردم و تو که ذهنم را خوانده بودی به من لبخند زدی

حالا آن روزهای سبز دور از ذهن، از راه رسیده اند و این من هستم که باز هم تو را صدا میزنم ولی این بار می خواهم من تو را در آغوش بگیرم و ملتمسانه بخواهم که قصه هایت را در گوشم زمزمه کنی


کاش میشد لحظه ای پرواز کرد................حرفهای تازه را آغاز کرد..........................کاش میشد خالی از تشویش بود...........
برگ سبزی تحفهء درویش بود.................کاش تا دل میگرفت و میشکست.............عشق می آمد کنارش مینشست...........
کاش با هر دل، دلی پیوند داشت............هر نگاهی یک سبد لبخند داشت..............کاشکی لبخندها پایان نداشت..............
سفره ها تشویش آب و نان نداشت.........کاش میشد ناز را دزدید و برد..................بوسه را با غنچه هایش چید و برد.........
کاش دیواری میان ما نبود......................بلکه میشد آن طرف تر را سرود...............


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۲
محمدحسین قربانی
محمدحسین قربانی
دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید