۵۶ مطلب با موضوع «دلنوشته» ثبت شده است.

نمی‌دانم این نامه را به کجا باید فرستاد، وقتی تو دیگر نیستی تا آن را بخوانی.... اما بعضی حرف‌ها اگر نوشته نشوند، آدم را خفه می‌کنند...

چند سال قبل به اصرار دوستی قبول کردم که دو سال در یک مدرسه تدریس کنم. اوایل خیلی برایم سخت بود اما به مرور حضور در کلاس دلیل حال خوب آن زمان من شده بود. میان آن بچه‌ها دانش‌آموزی داشتم که بعد از مدتی همیشه هر کجا بودم با سرعت خودش را به من می‌رساند تا فقط سلام کند. یادم هست یک روز من را کنار کشید و گفت استاد تو تنها معلمی هستی که به احترامت بلند می‌شوم و برای بقیه فقط از روی ترس و اجبار بلند می‌شوم. حالا من از آن راهروهای مدرسه خیلی وقت است که رفته‌ام، از آن کلاسی که وقتی در آن ناراحت می‌شدم کلاس با من ناراحت می‌شد و اثری از لبخند تو دیگر در میان جمع نبود.

وقتی خبر رفتن تو را شنیدم انگار یک‌دفعه همه خاطرات برایم زنده شد؛ صدایت، چهره‌ات، لبخندهای زیبایت. باورم نمی‌شود. با خودم می‌گویم

چند روز پیش دوستی به من گفت که نمی‌تواند مثل من یک اهنگ بی‌کلام را زیاد گوش دهد. اهنگ‌های بی‌کلام حوصله‌اش را سر می‌برند و یک چیزی برایش کم دارند. در واقع یک چیزی آن وسط باید باشد تا او را نگه دارد. تمام مدت لبخند می‌زدم اما حوصله توضیح دادن را نداشتم. جملات را در ذهنم نگه داشتم و برای جاری کردنشان دلیلی پیدا نکردم اما در ذهنم بارها و بارها مرورشان کردم.

علاقه به موسیقی بی‌کلام وقتی زیاد می‌شود که دیگر به کلمات اعتمادت را از دست می‌دهی، این علاقه بیشتر می‌شود وقتی که توسط کلمات بارها و بارها  آزرده شده‌ای و فریب خورده‌ای، وقتی بیشتر می‌شود که تفاوت کلمات و رفتار آدمیان را هزاران بار دیده‌ای و هر بار از تعجب مدت‌ها سکوت را ترجیح داده‌ای.

به مرور دیگر کلمات دوای دل خسته تو  نیستند، دیگر از کلمات خسته می‌شوی و کمتر دوست داری آنها را بشنوی، کلمات دیگر نمی‌توانند تو را آرام کنند، دیگر دوست نداری فریب کلمات پرطمطراق برخی آدمیان را بخوری، روح تو نیاز به آرامش و رهایی بیشتری دارد، نیاز به چیزی که دروغی در آن نیست. می‌دانی دوست من کلمات تا یک جایی کاربرد دارند و برای ابراز خیلی چیزها عاجز هستند. من هم این روزها به کلماتی که از قلم خارج می‌شوند اعتماد بیشتری دارم تا به کلماتی که بر زبان جاری می‌شوند.

برای من شروع علاقه به آهنگ بی‌کلام با دیدن فیلم حرفه‌ای شروع شد. جایی که در سکانس پایانی انیو موریکونه (Ennio Morricone) با موسیقی کی مای (Chi Mai) تمام چیزی که در کلمات نمی‌گنجد را نشان داد. درست وقتی کلمات کم می‌آورند، این موسیقی بی‌کلام است که دستت را می‌گیرد و تا عمق احساس تو را می‌برد. آهنگ بی‌کلام زبان دل‌هایی‌ است که سکوت را بهتر از فریاد بلدند. گاهی یک آهنگ بی‌کلام، تمام حرف‌هایی را می‌زند که هزار کلمه از گفتنش عاجزند. از آرامشی که زخمی است و لبخندی که پر از درد است.

در دل هیاهو و اعتراض وقتی صدای شلیک‌ها مثل بارانی سیاه بر سرمان می‌ریزد و هر انفجار تپش‌های قلب زمین را می‌لرزاند تو ایستاد‌ه‌ای؛ با دست‌هایی که شاید می‌لرزند اما هرگز تسلیم نمی‌شوند. شنیدن صدای اسلحه، صدای شکستن شیشه‌ها و ناله‌های خاموش می‌تواند تو را به زانو درآورد اما تو با تمام ترس‌ها و دردهایت هر بار بلند می‌شوی. نه فقط برای خودت بلکه برای همه آن‌هایی که دیگر توان ایستادن ندارند، برای آن‌هایی که دیگر صدایشان شنیده نمی‌شود، برای امیدی که همین حوالی گم شده است اما هنوز در هوای ابری دل زنده است.

تو در برابر تاریکی،

حالا که به زندگیم نگاه می‌کنم می‌بینم در لحظاتی که فاصله‌ بین من و خواسته‌ها بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدند، وقتی امیدها کم رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شدند و حتی وقتی که نرسیدن را با تمام وجودم لمس می‌کردم من بی‌وقفه تلاش کردم و در همه لحظات دست از ادامه دادن نکشیدم. بارها زمین خوردم اما وقتی برای خوب کردن زخم‌ها نداشتم. درست است که دست‌هایم از مرهم خالی بود اما دلم پر از سکوت و درد بود. هر بار با همان دست زخمی، با همان دل‌ خسته باز بلند شدم و دویدم چون فهمیدم ادامه دادن یعنی باور داشتن به خود، حتی وقتی جهان همه درها را می‌بندد.

الان آن جایی هستم که دوست دارم باشم؟ خیر هنوز

کارم تمام شده بود و در مسیر در حال حرکت به سمت شرکت یا بهتر بگویم کار دوم بودم. ما اصلا فکر نمی‌کنیم که رشد آنچنانی داشته‌ایم اما حقیقت این است که بزرگ شده‌ایم. حداقل در نگاه دیگران بزرگ شده‌ایم. راستش بزرگ شدیم اما هیچ چیز شبیه آن چیزی نبود که برای آن رویا بافته بودیم و لحظه شماری کرده بودیم. خنده‌دارتر هم آن است که خیلی افراد از دور به ما نگاه می‌کنند و حسرت زندگی ما را می‌خورند. بدون آنکه بدانند از درون چه خبر است.

می‌دانید یک شایعه در روستا وقتی پخش می‌شود و یک کلام چهل کلاغ می‌شود، دیگر کاری از دست هیچکس ساخته نیست. حتی خود فردی که شایعه را درست کرده بیاید بگوید چنین چیزی نیست و من یکسری مهمل به هم بافته‌ام دیگر کسی باور نمی‌کند. حالا می‌گویند ما بزرگ شده‌ایم و همه اطرافیان ما هم این داستان را باور کرده‌اند. ولی خودمان می‌دانیم کلی چیزهای حل نشده و مسائل مبهم باقی مانده است. می‌دانیم که آنقدری که باید قد نکشیده‌ایم اما فایده‌ای ندارد. کسی قرار نیست این حرفها را باور کند. ما بزرگ شده‌ایم و همه این را باور دارند و انتظارات دیگری از ما دارند.

زندگی از محله ما گذشته است

ما را انداخته و رها کرده است

از دور بوسه‌ای در هوا برای ما پرت کرد

و رفت ...

رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد

اگر بخواهم صادقانه باهاتون حرف بزنم یکی از مزخرف‌ترین بخش‌های بزرگسالی از دست رفتن دوستی‌های عمیق، در خلال کار و زندگی و گرفتاری‌های شخصی هست. هنوز که هنوز است من با این بخش بزرگسالی نتوانستم کنار بیام. روزهایی که همه چیز حول محور اتفاقات زندگی کاری و شخصی می‌چرخد. بیشتر اوقات انتخاب فرد مقابل برای صحبت دست تو نیست بلکه در میان انبوه کارهایت و مشغله‌هایت باید دنبال هم‌صحبت برای خودت بگردی. ناگهان انگار در محیط کار یک فرصت برای حرف زدن ایجاد می‌شود. جایی که بتوانی کمی از دغدغه‌هایت، دردهایت، خوشحالی و غم‌های روزگارت بگویی.

برخی اوقات فکر می‌کنم کاش می‌شد احوال همه دوستان را پرسید. از دوستان مدرسه تا دوستان مختلفی که در هر بخش زندگی کنارمان بودند تا زندگی برایمان شیرین‌تر از چیزی باشد که در واقعیت وجود دارد. علاقه‌ای به شبکه‌های اجتماعی ندارم حتی دوست ندارم تلاشی برای پیدا کردن دوستانم در چنین محیطی انجام دهم. به نظرم داخل این شبکه‌ها هم فضایی وجود ندارد تا از حال دل آدمها باخبر بود.

حال و هوای پاییز هیچ‌وقت برای من اینقدر پاییزی نبوده است. اینقدر زرد، اینقدر خشک، اینقدر دلگیر، اینقدر برگ‌ریزان و ... فکر کنم شب یلدای امسال هم تاریک‌ترین و طولانی‌ترین شبی باشد که در این سالها داشته‌ام. سیاهی و تاریکی که هر قدر سر بچرخانیم فعلا حوالی ما روشنی در آن دیده نمی‌شود.

از یک سنی که یادم می‌آید

بر روی یک تکه کاغذ، تاریخی ثبت شده است که برای اکثریت انسان‌ها تاریخ مبارکی است. روزی که آنها متولد شده‌اند و به این دنیا پا گذاشته‌اند. قرار است در آینده نیز تاریخ دیگری نوشته شود که لحظه مرگ را دقیق نشان دهد و در نهایت همه چیز تمام شود. همین دو تاریخ ظاهرا ثبت خواهد شد.

هیچ‌کس نخواهد فهمید

این روزها که هفته پژوهش است، دانشگاه‌ها به شدت در حال برگزاری برنامه‌های مختلفی مثل کارگاه، نشست و کرسی نظریه‌پردازی و غیره هستند. لابلای این برنامه‌ها هم همیشه اساتیدی وجود دارند که از بی‌انگیزه و تنبل بودن دانشجویان فعلی انتقاد می‌کنند. جمله‌هایی مثل زمانی که ما دانشجو بودیم فلان می‌کردیم و من دانشجویان الان را با زمان خودم مقایسه می‌کنم و می‌بینم که فلان و بهمان است به کلیشه‌ای ترین عبارات این روزهای برخی اساتید تبدیل شده است.

یادم هست چند سال پیش یک استاد از من خواست که در کارگاهش بیایم و دانشجویانش راچند جمله‌ای مهمان کنم. من هم که سن پایینی داشتم با کلی استرس پاوری درست کردم و دائم فکر می‌کردم اگر سوالی پرسیده شد که بلد نباشم چه خاکی باید بر سر خود بریزم. در روز موعود نیم ساعت زودتر به سالن نشست رفتم تا همه چیز را چک کنم. خود استاد هم آمد و چند دقیقه‌ای راجع روند صحبت با هم مشورت کردیم. وقتی جلسه شروع شد

داشتم دفترچه خاطراتم را می‌خواندم که نگاهم به صفحه میخکوب شد. برخی دست‌خط‌ها و دلنوشته‌ها تو را گم می‌کنند و به جایی می‌برند که زمان زیادی طول می‌کشد تا خودت را پیدا کنی و خودت را جمع کنی مثل همین خط خطی‌هایی که در ادامه آمده است:

واهمه دارم...

 من از آغوش‌های بی‌عشق

از بازوانی که بی‌مقدمه باز شوند

از دوست داشتن‌هایی که محض رفع نیاز روی لب غلت بخورد و در دل بیفتد

من از چشمهای شوم، از نگاه بی‌حواس، از حضور بی‌وجود واهمه دارم

واهمه دارم...

اگر هستی، اگر در آغوشم می‌گیری، اگر نگاهم می‌کنی

بیا، بیا و فقط دوستم داشته باش

بگذار کمی عشق را لمس کنم

فقط همین...

بیا، بیا و مرا آغوش باش

و به اندازه تمام دوستت دارم‌هایی که بدهکاری به خود بچسبان

نگاهم کن و از چشم‌هایم ناگفته‌هایم را بخوان

تو نبودی و من با چشم‌هایت زندگی کردم

از لب‌هایت بوسه نوشیدم و در هوای داشتنت نفس کشیدم

دلتنگم...

بیا تا دلتنگیم را در گهواره دستانت تاب دهم

و تنهاییم را در بستر آغوشت خواب کنم

بیا و مرا آغوش باش...

پی نوشت: بخش‌هایی از این شعر منتسب به خانم سارا قبادی است.